تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

خواب

 

جلوی پنجره که ایستاد انگار دستهای یکی ناشیانه روی سیم های گیتار سر خورد و در فضا پخش شد دو سه نتی که هر جور فکر می کردی پشت بند هم نبودند .

اما هر چه بود مو بر اندام او سیخ کرد و وادارش کرد تا انگشت اشاره اش را روی شیشه بکشد و روی بخار شیشه ردی بیاندازد و بعد آه بلند و کشداری بکشد و سپس دو دستش را روی سینه به هم زنجیر کند .

تمام اینکارها را بدون اینکه بخواهد انجام داد . مثل تمام کارهایی که همیشه انجام می داد . با یکی از دستانش یک تکه از بخار شیشه را کاملا پاک کرد و زل زد به آپارتمانهایی که جلوی چشمانش قدعلم کرده بودند و به خانه های تک واحدی که کنار آپارتمانها خیلی کوچک به نظر می رسیدند . به دقت نگاه کرد به دودی که از پشت بام خانه های کوچک بلند می شد .

یاد سماور زغالی مادربزرگ افتاد ، سماوری که فقط دود می کرد و او و فریده همیشه به آن می خندیدند . یاد خنده ی فریده افتاد که چه قدر زشت بود و در آن حال به یاد آورد خنده ی زیبای لیلا را و شوهر او را که چقدر خوب بود و تخت خوابشان را که یک روتختی زیتونی رنگ ابریشمی روی آن پهن شده بود و فهمید هنوز هم که هنوز است عطر اتاق خواب لیلا را احساس می کند وقتی اسمش را می آورد .

دستهای ناشیانه ی کسی هنوز داشت با سیمهای گیتار بازی می کرد و دنگ دنگ نامرتبش رشته ی افکار او را انگار جر می داد .

از پنجره دورتر شد . کش موهایش را که هنوز دور دستش انداخته بود را کشید و روی موهای نامرتبش گره زد .

روی صندلی نشست و پاهایش را در شکمش جمع کرد . هوس چایی کرد . چایی سماور مادربزرگ را که مثل خانه های کوچک همیشه دود می کرد . چشمانش را بست و سرش را روی زانوهایش گذاشت و فکر کرد به تخت زیبای لیلا که رو تختی زیتونی رنگ داشت .

-          دوستت دارم ...

-          من هم همینطور ...

-          تنت بوی شعر می ده ...!

-          ...

-          خجالت نکش ... نگاهم کن .

-          ...

-          اذیت می شی ؟

-          نه ... نه ...

دستش خزید لای موهایش . چشمانش را بست . بویید تنش را ، موهایش را و دستانش را محکم تر دور گردنش حلقه کرد .

پاهایش را که در شکمش جمع کرده بود ، بیشتر در خود فشرد . قفل دستانش سفت تر و سفت تر شد . رنگ زیتونی روتختی لیلا انگار پررنگ تر شد . بیشتر هوس چایی کرد . از صدای نتهای گیتار که همچنان ناشیانه در فضا پخش می شد خوشش آمد . احساس کرد کسی پشت سرش است .

آرام چشمانش را باز کرد . کسی جز خودش آنجا نبود . دردی را در شکمش احساس کرد . شاید درد فشار پاهایش را که در شکمش جمع کرده بود . شاید هم ...!

" همه چیز با یک درد شدید و ناگهانی آغاز می شود . " به یاد آورد که لیلا این جمله را روزی که روی تخت زیتونی رنگ نشسته بود به سختی ادا کرد .

سریع از جایش بلند شد . پاهایش کرخت شده بود . دردرا احساس کرد . آبستن شد انگار ، داد زد . بدون آنکه حتی یک بار هم روی تخت زیتونی رنگ بنشیند .

کشان کشان خود را تا دم در دستشویی رساند . اما لحظه ای خوشحال شد . فهمید باز هم همان درد همیشگی است . لبخند زد . دیگر دردی حس نکرد . به آشپزخانه رفت . برای خودش چایی دم کرد . صدای کسی که ناشیانه گیتار می نواخت را شنید . به اتاق رفت . تلویزیون را خاموش کرد . صدای مردی که گیتار آموزش می داد هم قطع شد . چایی اش را خورد و آرام روی تخت خواب سفید خودش بی آنکه این حرفها را بشنود  به خواب رفت .  

-          دوستت دارم ...

-          من هم همینطور ...

-          تنت بوی شعر می ده ...!

-          ...

-          خجالت نکش ... نگاهم کن .

-          ...

-          اذیت می شی ؟

-          نه ... نه ...

                                

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 23:46 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

من بزرگتر از من ...

وقتی روی کاناپه جلوی تلویزیون نشست و دو سه پسته در دهانش انداخت ، فهمیدم که ماندنی است .بدون آنکه چیزی بگویم به اتاق خواب رفتم و کمی عطر پشت گوشم زدم و به سالن برگشتم .روی میز جلوی پایش خم شدم و دو سه پسته برداشتم و کنار رفتم . بوی عطر بنا گوشم که به مشامش خورد گره کراواتش را شل تر کرد .

به آشپزخانه رفتم و با یک لیوان چایی دوباره به سالن برگشتم .در حالیکه با چشمان سرخ و خواب آلودش به لیوان چایی ام نگاه می کرد ، با انگشت آشپزخانه را نشانش دادم و به اتاق کارم رفتم .

چراغ کارم را که روشن کردم سایه ام کنده شد و چسبید به دیوار .سایه ای سه برابر بزرگتر از خودم . روی صندلی ام جا به جا شدم و کتاب کافمن را باز کردم .برای پروژه ی جدید بایستی یکسری کد پیدا می کردم . بی حوصله شروع کردم به ورق زدن کتاب .

هر بار که تکان می خوردم ، سایه ام که بزرگ بود و سنگین ، به سختی خود را روی دیوار تکان می داد . خیلی قوی تر و محکم تر از خودم به نظر می رسید . دو سه بار انگشتم را تکان دادم . هر یک ازانگشتانم به اندازه ی یک متکای قدیمی شده بودند .

اما هیچ یک از اعضای بدنم در آن دیده نمی شد .سر و بدنم مثل دو توپ بزرگ بودند که روی هم چیده شده باشند و دستهایم مثل دو لوله ی پهن و بزرگ از داخل توپ پایینی بیرون زده بودند .

نبود دیگر اعضا برایم مهم نبود . تا حال که به هیچ دردم نخورده بود . بعد این هم فکر نمی کردم بود یا نبودشان فرقی به حالم بکند. مهم این بود که بزرگ تر شده بودم و قوی تر .

کتاب را بستم و بلند شدم و جلوی چراغ ایستادم و شروع کردم به تکان دادن سرم ، دستانم و انگشتانم . سپس در حالیکه این کار را می کردم  در اتاق چرخی زدم .

سایه هم به سنگینی تکان خورد و همراه من تا جایی که روی دیوار نور می تابید آمد و سپس در سیاهی دیوار محو شد .

کمی عقب تر رفتم تا جایی که  فقط قسمتی از دستم در روشنایی دیوار قرار گرفت . فکر کردم ذره ذره که به سمت سیاهی دیوار می روم سایه ام را قطعه قطعه می کنم . تکه تکه می برم و نابودش می کنم .

به روشنایی دیوار برگشتم و آرام دستم را دراز کردم . قسمتی از انگشتانم در سیاهی دیوار فرو رفت و انگار سایه ام داد کشید . خوشم آمد . کمی دستم را جلوتر بردم . وقتی تا بازو در سیاهی فرو رفت ، صدای جیغش  بلند تر شد . شروع کردم به خندیدن . باز هم همانطور آرام آرام در سیاهی پیش رفتم . نصف بدنم ، سرم ، بازوی دیگرم ، انگشتان دستم .  با هر بار که در سیاهی فرو می رفت ، صدای جیغی در فضا پراکنده می شد و من هم لذت می بردم و بلند بلند می خندیدم .

لذت می بردم وقتی می دیدم چیزی بزرگتر و قوی تر از خودم را قطعه قطعه می کنم و او هم داد می زند .

بعد تصمیم دیگری گرفتم . دوباره کل سایه ام را در روشنی دیوار قرار دادم . انگار دوباره متولد شد . کف زدم و خندیدم . اینبار می خواستم جور دیگری او را از بین ببرم . خواستم از جایی که اکنون قرار گرفته ام طوری به سمت تاریکی بپرم که کل آن یکباره در تاریکی محو شود و از بین برود .تا سه شمردم و با تمام قدرتی که داشتم ، پریدم .

چون بزرگ بود بار اول موفق نشدم یکباره نابودش کنم . تمامی آن در تاریکی فرو رفت اما دست چپم جدا شد و روی دیوار جلوی چشمانم به جا ماند .

سایه ام با تمام قدرتی که داشت جیغ کشید . بلند بلند می خندیدم .

برای آخرین بار به سمت روشن دیوار رفتم . مطمئن بودم که اینبار موفق می شوم . دوباره تا سه شمردم و اینبار محکمتر از قبل پریدم . طوری که تمام سایه به یکباره محو شد . اما دیگر صدای جیغی نیامد . انگار سایه ام  مرد . من هم نخندیدم . فقط به سمت مردی با گره کراوات شل که جلوی در اتاقم ایستاده و دستانش را برایم باز کرده بود و  دهنش هم بوی پسته می داد رفتم و با تمام بزرگی بین دستانش جا گرفتم .

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 1:47 | چهارشنبه سوم مهر 1387 •

دیگر مردی ندارم ...

قدم می زنیم  ، مثل همیشه ، بدون هیچ حرفی . ناگهان می ایستد . درست جلوی مغازه ی کتاب فروشی . چشمانش را ریز می کند و سرش را تکان می دهد .

عکس را که روی جلد کتاب می بیند  شروع می کند به فلسفه بافی .

 می گوید : " ببین چه قدر محکم دخترک را بغل کرده است . آدم می تواند صدای شکستن استخوان هایش را بشنود .  "  نگاهش می کنم و لب و دهنم را کج می کنم .

 می گوید : " دخترک می لرزد ... "

در حالیکه دستش را می کشم می گویم : " انیمیشن نیست ..." و دردلم به تمام چرندیاتی که در ذهنش وول می خورد می خندم .

عرق روی صورتم را پاک می کنم . هر کس که از کنارمان می گذرند لااقل یک تنه می زند . حالم از این پیاده رو و آدمهایش به هم می خورد .

 اما او هنوز توضیح می دهد : " دخترک عاشق شخصیت داستان شده است . فکر می کنی واقعی نیست ، اما حقیقت دارد . ببین چطور خودش را در آغوشش رها کرده . حتی دستانش را دور گردن پسر حلقه نکرده . رها کرده خودش را . درست مثل یک پر روی سطح آرام یک مرداب ... "

محکم دستش را فشار می دهم و می گویم : " هوا گرم است . یک بستنی بخوریم و برویم . "

برمی گردد و نگاهم می کند و سپس ادامه می دهد : " زیباست ، اما احمقانه است . فکر کن دوستت داشته باشم  اما حتی نتوانم  لمست کنم  ، نتوانم  دست روی پوست تنت بکشم و موهایت را بو کنم و ... بلکه فقط فقط مثل احمق ها تصورت کنم ... درست مثل حبابی که از اسکاچ ظرفشویی جدا می شود و من هم با انگشت می ترکانم و دیگر نمی بینمش . "

مردی تنه می زند . خودم را کنار می کشم و بیشتر تکیه می دهم به بازویش . جلوی این کتاب فروشی لعنتی اذیت می شوم .

دستش را دور کمرم حلقه می کند و می گوید : " کل وجود پسرک از کلمات تشکیل شده . ببین کلمات در قالب وجود پسرک از صفحه ی کتاب بیرون زده اند . اما دختر شلوار لی پوشیده . بلوز نازک به تن دارد . اما زشت است ، اگر زشت نبود پشتش به ما نبود  . پسرک هم چیزی ندارد . نه پا ، نه بدن  نه چیز دیگری ...

انگار نویسنده فقط صورتش را ساخته با دستانش . صورتی پهن و استخوانی با چشمانی درشت و تیز  . موهایش چسبیده روی پیشانیش . دست های محکمی دارد . بازوهای عضلانی که دو دست دخترک به زور دورش حلقه می زند . فقط اینها را گفته است . در عکس هم فقط همینها دیده می شود . دختر جلوی او قرار گرفته و کل اندام پسر را پوشانده است . دختر هم زشت است خیلی زشت که نشانش نداده اند . دستانش هم که آویزان است چنگی به دل نمی زند . اما شلوار لی به تنش خوب جلوه می کند . "

بوی عرق تندی را حس می کنم . کم مانده بالا بیاورم . دستانم خیس آب می شود . در شیشه مغازه ی کتاب فروشی خودم را می بینم . باورم نمی شود . دستم را به دهانم نزدیک می کنم و با انگشتانم دندانهایم را لمس می کنم . احساس می کنم جای دو سه دندانم خالی است . دو سه تای دیگر هم انگار لق شده اند . دست به بینی ام می زنم  ، خوش فرم است . اما پوست صورتم مثل سیب مانده ای زیرانگشتان دستم می لغزد .

 احساس می کنم کسی از پشت خودش را به من می چسباند . جمع می شوم . مردی  لبخند به لب به طرفم بر می گردد . اما همینکه نگاهم می کند سرش را پایین می اندازد و با عجله دور می شود . دستانم دوباره خیس عرق می شود . محکمتر از قبل خودم را به بازویش می چسبانم و آرام می شوم و می گویم برویم .

نگاهم می کند . می خندد . من هم می خندم . دوباره در شیشه خودم را می بینم . موقعی که می خندم  زشت تر می شوم . سرم را پایین می اندازم . اما در یک لحظه تمام تنم تبدیل به یک قالب یخ می شود . همانطور که هستم می مانم . حتی نمی توانم داد بزنم . او دیگر جز سینه و دست و صورت هیچ چیز ندارد . نه پا دارد  ، نه شکم .  پس حتما ...

دوباره نگاه می کنم به نیم تنه ای که چسبیده به بازویم  . می خندد . اما من نمی خندم . نه به این خاطر که دیگر مرد ندارم . به خاطر اینکه موقعی که می خندم زشت تر می شوم .

 

 

                                              

 

 

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 13:48 | شنبه بیست و دوم تیر 1387 •

خرمای اهواز

 

لیوان چایی را که زمین می گذارد ، با دست بخار روی شیشه ی اتاق را پاک می کند و می رود در نخ سوزن .

انگار کج شده است . با دست فشارش می دهد . اما سوزن با تمام نازکی اش محکم تر از آن است که تغییر شکل دهد . می آورد بالا ، درست جلوی چشمانش . احساس می کنم چشمانش می درخشد . سوزن را می گذارد روی لبه ی پنجره ای که کنارش نشسته است و با ته استکان چایی اش آرام چند ضربه روی آن می زند . 

تمام اینها را از پشت پنجره ی اتاقم می بینم . استکان چایی در دستم گرمای مطبوعی به تمام تنم می بخشد . غرق در هوای سرد بیرون می شوم . سه درخت لخت حیاط  در سرمای سوزان اواخر دی ماه بد جور می لرزند . خرمای داخل نعلبکی ام را بر می دارم و در دهنم می گذارم و در دلم به کلاغهای بی همه کس روی درختها می خندم .

ناگهان گوشی تلفن اتاقم زنگ می خورد . بدون عجله و سلانه سلانه به طرف گوشی می روم  . تا به آن برسم دو زنگ دیگر هم می خورد . اما همینکه گوشی را برمی دارم صدای بوق ممتد آن به گوشم می رسد . بی حوصله آن را سر جایش می گذارم و برمی گردم کنار پنجره . به دقت که نگاه می کنم کسی را آنجا پشت پنجره نمی بینم . چایی ته لیوانم را سر می کشم و نگاهی به دور و بر می کنم .  دور تا دور حیاط ساختمانی است سه طبقه با اتاقکهای کوچک ( به گفته ی صاحبخانه  مبله ) که تمام پنجره های کوچک آن رو به حیاط باز می شود . من هم در یکی از اتاقهای طبقه ی دوم ضلع جنوبی هستم .

تخت خوابی تک نفره ، قالیچه ای رنگ و رو رفته روی موکت طوسی گرد و خاک گرفته ی اتاق و چند صندلی فلزی زنگ زده  ، کل اثاثیه ی اتاقها را تشکیل می دهد .

در ضلع شرقی و غربی و جنوبی همه ی اتاقها  تک نفره هستند . ساکنین همه ی آنها یا دانشجویانی  هستند که هر کدام با سه ساک کتاب آمده اند و یا کارگرانی  شلوار شاد  که از همان روز اول ، پلاستیکی سیاه در دست دارند . تنها ضلع شمالی ساختمان را خانواده ها تشکیل می دهند . بعضی ها با دو بچه ، بعضی ها با یکی و بعضی ها هم که مثل رفیق دلباخته ی من و خرمای اهواز  تازه ازدواج کرده اند .

خرمای دیگری در دهنم می گذارم و می خندم به احمد ، به  خرمای اهواز و به همه ی بیست و پنج نفری که ...

احمد که تا سه هفته پیش با من بود . اما به محض اینکه با یکی از پنج دختر کلاس ازدواج کرد و به قول بچه ها قاپید خرمای اهواز را از اتاق کناری اتاق من به ضلع شمالی ساختمان اسباب کشی کرد .

هیچ یک از پنج دختر کلاس جز خرمای اهواز چنگی به دل نمی زد . از همان روز اول هر بیست و پنج نفرمان هم رفتیم در نخش . بالاخره هر چه بود دانشجوی مکانیک بویدم . عاشق سیاهی .

احمد همان روز اول که دیدش ؛ با خودکار روی میز چوبی تک صندلی اش خط و نشانی کشید که این مال من است . موقع کشیدن آن دیدم که دستش لرزید و فهمیدم که راست می گوید . خرمای اهواز مال او بود . بالاخره هر چه بود دزفولی بود و بلد بود از نخل بالا برود .

ایمان داشتم به خط و نشانهایش . یک سالی می شد که می شناختمش . اما خط و نشانهایش مشهور بود .

سه ترمی دور و برش زیاد چرخید و به چنگش آورد . چهار ترم دیگر هم که گذشت دیگر همه خرما ی اهواز را مال او می دانستند . اما هنوز پیدا می شد دو سه نفری که امیدوار بودند .

اما درست سه هفته پیش بود که احمد آبی ریخت روی دست همه مان و داغی گذاشت بر دل هر بیست و پنج نفرمان .

اکثر بچه های کلاس از این ساختمان اتاق اجاره کرده بودیم و پخش بودیم در اضلاع شرقی و غربی و جنوبی ساختمان . ضلع شمالی برایمان  بسان حجله ای بود که همه آرزوی رفتن به آن را داشتیم .

لحظه ای کنار پنجره می آید . به خودم می آیم . چشمانم را ریز می کنم وبا دقت نگاهش می کنم . شلواری در دستش است . انگار شلوار احمد . کنار پنجره می نشیند و شروع می کند به دوختن . نخ را به شلوار، من را به خودش ، بخار را به شیشه ، ابر را به زمین ، کلاغ را به درخت . خلاصه آن لحظه فقط  می دوزد . از آن دور غرق دستانش می شوم که با حرکت تکراری بالا و پایین می رود .

تلفن اتاقم زنگ می خورد . بد موقع هم زنگ می خورد ، درست مثل همیشه . می روم سراغش . گوشی را که بر میدارم کسی با صدای نازکی آن طرف داد می زند : " کجایی ؟ "

می گویم : " آمدم ! " و گوشی را زمین می گذارم .

جوراب هایم را می پوشم . سوراخ نوک جورابم بد جور در ذوقم می زند . کفشهایم را می  پوشم و از در اتاقم خارج می شوم .

 

                           

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 20:38 | جمعه سی ام فروردین 1387 •