تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

سیب سرخ

سیب سرخ    به در خواست  روشنک  عزیزم

 درست روبروی مغازه ی حاج حسن بود . با مادرش از آنجا رد می شد . در حالی که گوشه ی چادر مادرش را گرفته بود و لق لق دمپایی هایش را روی زمین می کشید و گرد وخاک به هوا بلند می کرد ناگهان روی زمین چشمش افتاد به چیز قرمز رنگی که بین خاک و سنگها افتاده بود . دو سه قدم جلو رفتند . اما او پشت سرش را نگاه می کرد و چشمش به آن چیز قرمزی بود که روی زمین افتاده بود . نگاهی به مادرش کرد ودر  حالی که زیر چشمی او را می پایید سریع گوشه ی چادر مادرش را رها کرد ودوید به سمت آن .

مادرش فریاد زد : " ور بپری الهی ...باز کجا رفتی ؟ "

و  او در حالی که آن پلاستیک قرمز را به همراه مقداری خاک و سنگ در جیبش می گذاشت  ، داد زد : " اومدم ، اومدم " . و با عجله برگشت و گوشه ی چادر مادرش را گرفت .

                                                           *** 

همه شان چمباته زده بودند گوشه ی دیوار . پسر حاج حسن سر پا ایستاده بود و بلند بلند حرف می زد . غلام و رحیم دستانشان را گذاشته بودند زیر چانه شان و خیره شده بودند به صورت پرویز پسر حاج حسن و داشتند به دقت به حرفهای او گوش می دادند . عباس هم یک چوب پیدا کرده بود و  مدام فرو می کرد در لانه ی مورچه ها . آنچنان به لانه زل زده بود که گویی در این دنیا نیست . دست چپش در جیب شلوارش بود . می ترسید یکی دست در جیبش کند و همه چیز برملا شود .

پرویز در حالی که سیب سرخی را در دستش می چرخاند سرفه ای کرد و گفت : " حالا حواستونو جمع کنین . یه بار گفتم یه بار دیگه هم می گم .می دونم  که دل همه تون ،  برا سیب های حیاط خونه ی ما ضعف می ره ... خوب یکی طلبتون . اما به شرطی که پیداش کنین . تا اونجایی که یادمه آخرین باری که دستم بود سه چهار روز پیش جلوی مغازه ی بابام بود . شب که اومدم خونه دیدم نیست . داداشم کلی دعوام کرد . گفت من از بچگی نگهش داشتم اونوقت تو نتونستی یه هفته نگهش داری . می دونم  شما برش نداشتین . اینجوری نگام نکنید . به شما شک نمی کنم . خوب چون جراتشو ندارید که این کارو بکنید .  خلاصه گفته باشم هر کی پیداش کنه یه سیب سرخ گنده پیش من امانت داره . "

عباس در حالی که دستش روی جیبش بود نگاهی کرد به سیبی که دست پرویز بود . دهنش آب افتاد . هر دو قرمز بودند ، ولی سیب خیلی خوشگل تر و براق تر از ان بود .  دوباره آب دهنش را قورت داد . اگر پرویز می دانست که فرفره اش دست  عباس است  حتما با او قهر می کرد و بعد از آن دیگر توپش را برای بازی به او نمی داد .  در این فکرها بود که دوباره محکم دستش را روی جیبش فشرد .

 سپس در حالی که  به سیب سرخی که  دست  پرویز  بود زل  زده بود گفت : " اگه همین حالا هم پیدا ش کنیم بازم سیب می دی ؟ " 

پرویز گفت : " آره ، قول "

عباس گفت : " باهاش قهر نمی کنی ؟ بازم توپتو می دی بازی کنه ؟ "

پرویز گفت : "  گفتم که آره ...چیه ؟  مگه پیداش  کردی ؟  اگه دست  تو هست زود باش بده ها . "

عباس رنگش پرید و محکم تر جیب شلوارش را فشار داد  . غلام و رحیم نگاهی کردند به پرویز . سپس هر دو  بلند شدند و  دستهای عباس را گرفتند .

عباس داد زد : " به خدا دست من نیست  . من فقط خواستم بپرسم . "

غلام به زور دستهای عباس را گرفت و رحیم دست در جیب عباس کرد . عباس زد زیر گریه . و در حالی که دست و پا می زد گفت : " پرویز به خدا ... به خدا من فقط از جلوی مغازه ی بابات پیداش کردم . ندزدیدمش که ...ببین ... من فقط دو سه شب یواشکی بعد اینکه مامانم خوابیده باهاش بازی کردم . اگه بفهمه منو می کشه . ...تو رو خدا ... فکر می کنه دزدی می کنم . نمی دونه که پیداش کردم . "

همانطور داد می زد که یکدفعه رحیم با افتخار فرفره را از جیب عباس بیرون آورد و لبخندی به پرویز زد و سپس غلام محکم روی خاک و سنگها هلش داد . عباس در حالی که گرد وخاک لباسهایش را می تکاند گریه کنان به سمت خانه شان رهسپار شد .

عصر که هوا کمی تاریک شد باز هوس بیرون رفتن کرد. نصف بیشتر عمرش را در کوچه ها گذرانده بود . نمی توانست که یک لحظه در خانه بنشیند  . سریع  دمپایی هایش را پوشید و دم در خانه شان رفت . اما همینکه در را باز کرد دید پرویز و غلام و رحیم دم در خانه ی آنها ایستاده اند و سیب سرخ می خورند .  

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 16:7 | پنجشنبه سوم فروردین 1385 •