سیب سرخ به در خواست روشنک عزیزم
مادرش فریاد زد : " ور بپری الهی ...باز کجا رفتی ؟ "
و او در حالی که آن پلاستیک قرمز را به همراه مقداری خاک و سنگ در جیبش می گذاشت ، داد زد : " اومدم ، اومدم " . و با عجله برگشت و گوشه ی چادر مادرش را گرفت .
***
همه شان چمباته زده بودند گوشه ی دیوار . پسر حاج حسن سر پا ایستاده بود و بلند بلند حرف می زد . غلام و رحیم دستانشان را گذاشته بودند زیر چانه شان و خیره شده بودند به صورت پرویز پسر حاج حسن و داشتند به دقت به حرفهای او گوش می دادند . عباس هم یک چوب پیدا کرده بود و مدام فرو می کرد در لانه ی مورچه ها . آنچنان به لانه زل زده بود که گویی در این دنیا نیست . دست چپش در جیب شلوارش بود . می ترسید یکی دست در جیبش کند و همه چیز برملا شود .
پرویز در حالی که سیب سرخی را در دستش می چرخاند سرفه ای کرد و گفت : " حالا حواستونو جمع کنین . یه بار گفتم یه بار دیگه هم می گم .می دونم که دل همه تون ، برا سیب های حیاط خونه ی ما ضعف می ره ... خوب یکی طلبتون . اما به شرطی که پیداش کنین . تا اونجایی که یادمه آخرین باری که دستم بود سه چهار روز پیش جلوی مغازه ی بابام بود . شب که اومدم خونه دیدم نیست . داداشم کلی دعوام کرد . گفت من از بچگی نگهش داشتم اونوقت تو نتونستی یه هفته نگهش داری . می دونم شما برش نداشتین . اینجوری نگام نکنید . به شما شک نمی کنم . خوب چون جراتشو ندارید که این کارو بکنید . خلاصه گفته باشم هر کی پیداش کنه یه سیب سرخ گنده پیش من امانت داره . "
عباس در حالی که دستش روی جیبش بود نگاهی کرد به سیبی که دست پرویز بود . دهنش آب افتاد . هر دو قرمز بودند ، ولی سیب خیلی خوشگل تر و براق تر از ان بود . دوباره آب دهنش را قورت داد . اگر پرویز می دانست که فرفره اش دست عباس است حتما با او قهر می کرد و بعد از آن دیگر توپش را برای بازی به او نمی داد . در این فکرها بود که دوباره محکم دستش را روی جیبش فشرد .
سپس در حالی که به سیب سرخی که دست پرویز بود زل زده بود گفت : " اگه همین حالا هم پیدا ش کنیم بازم سیب می دی ؟ "
پرویز گفت : " آره ، قول "
عباس گفت : " باهاش قهر نمی کنی ؟ بازم توپتو می دی بازی کنه ؟ "
پرویز گفت : " گفتم که آره ...چیه ؟ مگه پیداش کردی ؟ اگه دست تو هست زود باش بده ها . "
عباس رنگش پرید و محکم تر جیب شلوارش را فشار داد . غلام و رحیم نگاهی کردند به پرویز . سپس هر دو بلند شدند و دستهای عباس را گرفتند .
عباس داد زد : " به خدا دست من نیست . من فقط خواستم بپرسم . "
غلام به زور دستهای عباس را گرفت و رحیم دست در جیب عباس کرد . عباس زد زیر گریه . و در حالی که دست و پا می زد گفت : " پرویز به خدا ... به خدا من فقط از جلوی مغازه ی بابات پیداش کردم . ندزدیدمش که ...ببین ... من فقط دو سه شب یواشکی بعد اینکه مامانم خوابیده باهاش بازی کردم . اگه بفهمه منو می کشه . ...تو رو خدا ... فکر می کنه دزدی می کنم . نمی دونه که پیداش کردم . "
همانطور داد می زد که یکدفعه رحیم با افتخار فرفره را از جیب عباس بیرون آورد و لبخندی به پرویز زد و سپس غلام محکم روی خاک و سنگها هلش داد . عباس در حالی که گرد وخاک لباسهایش را می تکاند گریه کنان به سمت خانه شان رهسپار شد .
عصر که هوا کمی تاریک شد باز هوس بیرون رفتن کرد. نصف بیشتر عمرش را در کوچه ها گذرانده بود . نمی توانست که یک لحظه در خانه بنشیند . سریع دمپایی هایش را پوشید و دم در خانه شان رفت . اما همینکه در را باز کرد دید پرویز و غلام و رحیم دم در خانه ی آنها ایستاده اند و سیب سرخ می خورند .