چرخ و فلک
دو وجب دیگر مانده تا قدش به پنجره برسد . صندلیش را زیر پنجره می کشد و بالای آن می رود . از آشپزخانه داد می زنم : " مامان می افتی ها . "
ولی می دانم که نمی افتد . دستگیره آن بالاست ، دستش به آن نمی رسد . دو دستش را روی شیشه می گذارد و صورتش را می چسباند به شیشه . داد می زنم : " دخترم شیشه هارو کثیف نکن . تازه پاکشون کردم . "
چیزی نمی گوید .روی انگشتانش بلند می شود وسعی می کندخودش راکمی بالاتر بکشد.می گوید : " پس کی می ریم اونجا ؟ " و با انگشتش چرخ و فلک شهر بازی را نشان می دهد .
می گویم : " هنوز که چرخ و فلک خرابه . هر وقت درست شد می ریم . "
می گوید : " اگه خرابه پس چرا می چرخه ؟ " غافلگیر می شوم . می گویم : " ببین درسته می چرخه ولی هیچکس که سوارش نیست . "
زیر لب می گوید : " اه ... پس کی می خوایی درست شی ؟ "
می خندم . از اینکه مدل کابین های چرخ و فلک ها عوض شده است خوشحالم . اگر مثل زمان ما بود حال داخلش دیده می شد . ولی حالا شکل کابین ها گرد شده است و داخلش دیده نمی شود .
یاد بچگیم می افتم . چقدر برای سوار شدن به چرخ و فلک گریه می کردم . اما مهسا تا حال یک بار هم گریه نکرده . همیشه هم وعده ی سر خرمن به اومی دهم . اما او هنوزمنتظرروزی است که چرخ و فلک درست شود و بعد برویم شهر بازی .
بی حوصله از صندلی پایین می آید و می رود سراغ دفتر نقاشی اش . من هم حوصله ام سر رفته . دیشب نوبت کشیک من در بیمارستان بود . برای همین خیلی خسته ام . با خودم می گویم : " فردا می برمش شهر بازی . " ناگهان به طرفم برمی گردد و می گوید : " اونجا سرسره هم داره ؟ "
لبخندی می زنم و می گویم : " آره دخترم سرسره هم داره . "
و اودوباره مشغول کشیدن نقاشی اش می شود . به آشپزخانه می روم تا برای خودم چایی دم کنم . بوی بدی به مشامم می رسد . کابینت ظرفشویی را که باز می کنم می بینم آشغالها هنوز آنجاست . دیشب احمد یادش رفته دورشان بیندازد . پلاستیک را بر می دارم و به طرف شوتینگ می روم . در شوتینگ را که باز می کنم ، مهسا مثل همیشه و برای هزارمین بار می پرسد : " چی کار داری می کنی ؟ "
همیشه از باز کردن در شوتینگ ترسانده امش . این بار هم جوابی سر هم می کنم و می گویم : " این هم سرسره ی آشغالهاست دیگه . سوار این می شن ومی رن پایین . "
از ته دل می خندد و دوباره مشغول نقاشی اش می شود . می روم بالای سرش . نگاهم می کند و می گوید : " ازاینجا تا پایین چقدر راهه ؟ "
می گویم : " ده تا خونه به بلندیه خونه ی ما "
چشمانش گرد می شود و دهانش را باز می کند و می گوید : " ده تا خونه ؟ " و بعد همه ی انگشتان دو دستش را باز می کند .
کنارش می نشینم و می گویم : " چی داری می کشی ؟ "
دستش را روی نقاشی اش می گذارد و می گوید : " بعدا نشونت می دم ...باشه ؟ "
لبخندی می زنم و می روم سراغ تلویزیون .
روی کانالی می روم که فیلم سینمایی پخش می کند . باز هم مثل همیشه فیلم را ازنیمه می بینم . پاهایم را در شکمم جمع می کنم و توسن را در بغلم می گیرم و مشغول تماشا می شوم .
نمی دانم چقدر می گذرد که همینطور نشسته ام . اما دو سه دقیقه بیشتر فیلم را ندیده ام . با تکانهای محکم مهسا از خواب می پرم : " مامان تموم شد .بیدار شو ببینش . ببین چقدر خوشگل شده . پاشونمره بده . "
بی حوصله نقاشی اش را در دست می گیرم . در یک طرف دفتر آپارتمانی کج و کوله با کلی پنجره کشیده . طرف دیگر دفترش هم چرخ و فلکی بزرگ . با رنگین کمانی پررنگ هم این دو را به هم وصل کرده .
می پرسد : " خوشگل شده؟ زود باش بیست بده . "
لبخندی به رویش می زنم و دفتر را به دستش می دهم و می گویم : " آفرین . خیلی قشنگه . مهسا جان من
دفتر را می بندد وکنار می رود . من هم پاهایم را روی کاناپه دراز می کنم و چشمانم رامی بندم .
سپندارمذگان يا روز عشق![]()
بزرگترين حركت فرهنگي سال ايران متمدن

چرا بیگانگان عيدهاي ما را تعيين ميكنند؟
چرا آنها ليلي و مجنون شما را نميشناسند؟
چرا قبل از تاريخ خودتان ميرويد تاريخ ديگران را ميخوانيد؟
چرا فكر ميكنيد اگر روز ولنتاين خارجي ها جشن بگيريد با كلاس ديده ميشويد؟!!
مگر خودتان اراده نداريد؟
چرا آنها با تاريخ شما به معشوقه هاشان هديه نميدهند
واقعا كه.
اينارو ما اول بين دوستامون به خودمون گفتيم و سخت درمانديم در كار خودمان و نادم شديم بسي.بعد دنبال چاره گشتيم.بعد قرار شد به تاريخمان رجوع كنيم .
يك دوستي زحمت كشيدند تحقيق كردند و فرمودند آقا 5 اسفند اوستايي يا همان 29 بهمن تقويم امروزي برابر روز سپندارمذگان يا روز عشقه. پس يك حركتي از خود نشان دهيد و حداقل در اين مورد به استقلال فرهنگي برسيد .قربان همگيتان.
اصلا هر كسي موافقه از بچه هاي تبريز ۲۹ بهمن ساعت ۱۲ ظهر بیایند پارک مقبره الشعرا تبریز . بچه هاي شهرهاي ديگر هم يك جايي را تعيين كنند براي خودشان
فلسفه ی دو روز ولینتاین و سپندارمذگان
ولنتاين چيست؟
ولنتاين يا والنتينوس نام کشيکي است رومي که در قرن سوم ميلادي در روم و در دوران فرمانروايي کلوديوس دوم زندگي ميکرد.کلوديوس فرمانروايي سخت گير،بي رحم و قاطع بود و از آنجايي که ازدواج را باعث عدم خوب جنگيدن سربازان رومي مي دانست،ازدواج را براي سربازان قدغن اعلام کرده بود.به خاطر همين سخت گيري کلوديوس کسي در آن زمان جرات جاري کردن عقد و کمک به ازدواج سربازان را نداشت، جزء والنتينوس کشيک.والنتينوس کشيک به خاطر کمک به سربازان براي ازدواج دستگير شده و در زندان خود عاشق دختر زندانبان ميشود....در نهايت والنتينوس به خاطر کمکهايش اعدام شده و جان خود را فداي عشق مي نمايد.و از آن روز ولنتاين به سرفصل تقويم عاشقان تبديل مي شود.
ولي آيا روز عشق و عاشقان ايراني هم ولنتاين است؟
اگر نيم نگاهي به تاريخ باستاني کهن سرزمينمان داشته باشيم ، متوجه خواهيم شد پدران و مادران ما 20قرن از ميلاد مسيح و به عبارتي 23 قرن قبل از تولد ولنتاين در روم ، روز 5اسفند (29 بهمن امروز?) را که سپندارمذگان(اسفندارمذگان) ناميده مي شد ،به عنوان روز عشق و عاشقان جشن ميگرفتند.
حال فلسفه اين روز چيست؟
در دوران ايران باستان ،ايرانيان هر سال را به 12 ماه که هر ماه دقيقا 30 روز بود تقسيم ميکردند.که علاوه بر ماه ها،هر يک از روزهاي ماه نيز داراي اسم مشخص بودند.براي مثال روز اول هر ماه به نام "اهورامزدا" روز خدا ناميده مي شد.روز دوم روز "بهمن" به مفهوم سلامت و انديشه که از صفات خداوندي است ، روز سوم به نام "ارديبهشت" به معناي بهترين پاکي و راستي ، روز چهارم روز"شهريور" روز فرمانروايي و روز پنجم به نام "سپندارمذ" بوده است.سپندارمذ صفت ملي زمين است.يعني گستراننده،فروتن ، مقدس.زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مينگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب ميگرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان ميگرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه ميدادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
آري اين عظمت تاريخ ايران است.عظمتي که کمتر ملتي از آن بر خوردار است.ولي افسوس و صد افسوس که وقتي از يک جوان ايراني امروزي مي پرسي روز عشق چه روزي است،باافتخار !! جواب مي دهد:ولنتاين.آري ، اين نشان حقارت و ذلالت ما وارثان ايران هست که بدون توجه به تاريخ پرشکوه خود تاريخ بيگانگان را اسوه و الگوي خود قرار ميدهيم و بر تاريخ چندهزار ساله خود پشت پا ميزنيم.
اينک که دريافتيم روز عشق ما ما روزي غير از ولنتاين غربيان است.بياييد 26 بهمن را فراموش کنيم و بر صفحه 29 بهمن تقويم ايرانيمان بنويسيم درود بر عاشقان ايراني.درود بر سپندارمذ.
واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئيتي آمده است و به چم ( معني) فروتني و بردباري که خاص مادران است به کار آمده.
از آنجايي که در ايران باستان سال به 12 ماه مساوي تقسيم ميشد و پنج روز انتهاي سال جز ماههاي سال به حساب نميامندند مي توان به اين نتيجه رسيد:
![]()
وعده ديدار ما 29 بهمن، ساعت 12 در پارک مقبره الشعراي تبريز در جوار مزار عاشق جاويدان شهريار. در ضمن هر كسي دوست داره در اين حركت فرهنگي شريك بشه اين پست رو تو وبلاگش بذاره.
اين را من و آتیش پاره وسکینه نوشتيم.
ازداداش خوبم بهنام هم تشكر ميكنم به خاطر تحقيقي كه كردند.
از دانشگاه که بیرون امدم دیدم باز هم شاخه گلی در دست گرفته و ایستاده ای ان طرف خیابان . اشتباه نمی کنم ، هفتمین شاخه گلی بود که برام اورده بودی . یک هفته بیشتر نبود که میشناختمت . ان روز بی انکه با بچه ها خداحافظی کنم امدم کنارت ، سریع گل را از دستت گرفتم وشروع کردم به بوییدنش حال عجیبی داشتم ، لذتی بسیار فراتر از بوییدن یک گل . تا رسیدن به خانه چیزی نفهمیدم . فقط احساس می کردم سبک شده ام ، پالتو را از روی شانه ام برداشتی و موهایم را ارام جمع کردی و گردنم را بوسیدی ،اما من با لذت فقط گل را می بوییدم . ارام نشاندیم روی صندلی . کنارم نشستی و گیلاسی به دستم دادی و شروع کردی به بازی کردن با موهایم . ارام خود را کنار کشیدم و گفتم : " می دانی شش شاخه اش را هم نگه داشته ام ، این را هم می گذارم کنار انها . سرمست از شرابی که نوشیده بودی قهقهه ای سر دادی و گفتی : " برای چه ؟ "
جوابی نداشتم . با انکه می دانستم چنین شاخه گلهایی را از هیچ جای دنیا نمی توانم پیدا کنم ولی باز خم به ابرو نیاوردم و با لبخندی هوس الود گفتم : " چون دوستت دارم . "
روی کاناپه لم دادی . زیر نور قرمز چراغ خواب بدجنس تر از انی که بودی دیده می شدی . دوباره با ولع جرعه ای نوشیدی و گفتی : " مرا یا ان گرد سفید را ؟ !"
سریع از جایم بلند شدم و امدم کنارت . اتشی درونم شعله ور شد . دلم می خواست با خون رگهایت ناخنهایم را لاک بزنم . بی اختیار دستانم را بالا بردم و به قصد خفه کردنت انها را دور گردنت حلقه زدم . اما تو محکم بغلم کردی و با بوسه ای چندش اور ساکتم کردی .
از همان روز است که از تو متنفرم . هم از تو ، هم از هر چه گل سرخ است . می دانی چرا ؟ دوسال است که روی دانشگاه را ندیده ام . فقط چند کتاب کت و کلفت برایم مانده . اوه ... نه ! چیز دیگری هم دارم . گلدانی با هفت شاخه گل رز حشکیده که دیگر نه رنگ دارد و نه بو . از ان روزی که هفتمین شاخه گل را برایم اوردی دیگر پیدایت نشد . باور کن از اشغالی مثل تو این هفت شاخه را هم نمی خواهم . همه را بردار و ببر . شاید دختر دیگری جلوی دانشگاه منتظر توست .
***
انگار خوابیده است . کاغذی بغل دستش افتاده . با خطی ریز و درشت . جمله ی اخر را خیلی بزرگ نوشته : " شاید دختر دیگری جلوی دانشگاه منتظر توست . نه ! زیاد مغرور نشو منتظر تو نیست منتظر شاخه گلهایی است که در هیچ جای دنیا لنگه ی انها را پیدا نمی کند . حتی به قیمت تمام زندگیش ."