لیلا گریه می کند و می زند دو دستش را بر سر . معصوم زیر چادر گلی اش تکان می خورد . گریه نمی کند برای مادر . انگار شیر می دهد بچه اش را . برادرها هر یک نشسته اند گوشه ای با زن داداشها . آرام و ساکت . انگار ناراحتند . همه سر جایشان تکان می خورند . اما فقط لیلاست که می زند دو دستش را بر سر . پدر در فکر است . عمه ها می گیرند دورش را . می کشندش گوشه ای و دلداریش می دهند انگار . در آن حال پدر می رود به سوی محمد پسر بزرگ خانواده مان . می نشینند هر دو .
سه سال است که دلم با هیچ کدامشان صاف نمی شود . محمد می گوید : " عجب روز بدی رفت .درست روز وسط هفته . همه مرخصی گرفتیم و از کار و بارمان ماندیم . "
می خواهم بلند شوم و داد بزنم : "خفه شو مرتیکه ، او چهل و هشت سال زندگی کرد و از آن سی سالش را گذاشت به پای شما . " نمی توانم بگویم . خودم خفه می شوم بلند می شوم و می روم کنار لیلا . باز هم گریه می کند برای مادر . مرا که می بیند صدای گریه اش اوج می گیرد . سرم را می گیرد در آغوشش و دوباره می لرزد و می لرزم . گریه می کنیم انگار .
می گوید : " عذاب می کشم ، ای کاش هیچ کس نمی آمد ، تنها بودیم و خودمان گریه می کردیم برای مادر . "
چند ساعت می گذرد . محمد می گوید :" پدر جان مهسا فردا امتحان دارد ، اجازه بدهید ما مرخص می شویم . مادر که خودش وصیت کرده پنج شنبه ها برایش مراسم نگیریم . مراسم شب هفت هم که خدا را شکر بد برگزار نشد . پس برنامه ی شب چهلم را هم بعدا ردیف می کنیم ."
تنم مور مور می شود . در دلم می گویم : لازم نکرده کاری را ردیف کنید . همان بهتر که بنشینید خانه تان . در همان حال عباس شوهر معصوم صدا می زند او را و آنها هم می روند خانه شان . هر لحظه که می گذرد خانه تهی می شود از یکی از آنها . اما انگار هیچ کس نمی رود . سکوت همچنان برقرار است و آنها فقط مثل عروسکهای خیمه شب بازی از صحنه کنار می روند . بودن و نبودنشان در خانه فرقی به حال هیچکس نمی کند .
ساعت می شود هشت . به غیر من و پدر و لیلا هیچکس نیست در این تاریک سرا . یک هفته است که این خانه ساکت است با وجود همه ی رفت و آمدها . ناگاه زنگ در به صدا در می آید . بلند می شوم تا در را باز کنم .
محمود آمده دنبال لیلایش . می آید داخل خانه و چند لحظه بعد لیلا را با چشمان خون آلود با خود می برد. صدای لیلا حتی از آن دور هم به گوش می رسد که گریه می کند برای مادر .
تنها می مانیم من و پدر . از صبح تا به حال جرات نکرده ام گریه کنم پیش برادرها و خواهرها . می روم به اتاقم . دراز می کشم روی تخت خوابم و زار زار می زنم زیر گریه .
فکر که می کنم می بینم دیگر سخت شد برایم زندگی . به پدر نمی شود آنچنان که باید دل بست . ولی من باید همدم تنهایی پدر باشم . غم در دلم می خواهد بترکد . یاد تنهایی و بی مونسی پدر می افتم . بلند می شوم و می روم از اتاقم بیرون . می خواهم بروم و پدر را بغل بزنم و هر دو با هم گریه کنیم برای مادر . می روم به راهرو . پدر در حمام است . می نشینم روی مبل و خیره می شوم به در حمام . چند دقیقه که می گذرد پدر را می بینم که با صورت تراشیده از حمام بیرون می آید و یقه ی پیراهن سفیدش رادرست می کند .
حاجت
شیشه ماشین را پایین می کشم . دستم را از پنجره بیرون می برم . لیلا سرش را تکیه داده به شیشه و زیر لب آهنگی را زمزمه می کند . احساس می کنم دستم کرخت می شود . اما نمی لرزد . به جای آن دست دیگرم روی رل می لرزد . شیشه را بالا می کشم و در دست یخ کرده ام هو می کنم . هر طرف را که نگاه می کنم جز کوه و برف و درختهای لخت چیزی نمی بینم . جاده هم خاکی است ، هم یخبندان . ماشین خیلی سنگین حرکت می کند . انگار می خواهد به عقب قل بخورد . آرام آرام گردنه را بالا می رویم . لیلا را نگاه می کنم . چشمانش را بسته ، ولی هنوز لبهایش تکان میخورد . دلم برایش می سوزد . بیچاره نمی داند برای چه در این برف و بوران بیرون زده ایم و راه این دهکده را در پیش گرفته ایم . رنگش خیلی پریده اما زیباتر شده . انگار خیلی سردش است . خوب می شناسمش . وقتی سردش است زیباتر می شود . دوباره نگاهی به جاده می کنم . به انتهای گردنه که نزدیک می شویم ، خانه های دهکده یکی یکی نمایان می شوند . لیلا را صدا می زنم و می گویم : " لیلا نگاه کن . انگار نزدیک شده ایم . کم مانده برسیم ."
بی حوصله نگاهی به جلو می کند و می گوید : " خوب که چی ؟ بیکار بودی وسط زمستان راه افتادی و امدی اینجا . دلت هوای روستا را کرده بود لااقل بهار می امدی که صفایی داشته باشد . خدا را شکر، حرف هم که نمی زنی ! "
همچنان غر غر می کند و دوباره سرش را تکیه می دهد به شیشه و شروع به خواندن می کند . اما انگار این بار به جای زمزمه ی ترانه ، زیر لب مرا فحش می دهد و نفرین می کند . باز هم آرام آرام پیش می رویم . کمی که جلوتر می رویم احساس می کنم صداهایی به گوشم می رسد . قند در دلم آب می شود . با خودم می گویم : " پس آمده اند ، چه به موقع رسیدیم . "
دوباره نگاهی به لیلا می کنم که بی خبر از همه جا اطراف را می پاید . صورتش بین شال و کلاه سفید زیباتر ومعصوم تر از همیشه به نظر می رسد . صداها رفته رفته بیشتر می شود و مرا به خود می آورد . نمی شود کلمات را تشخیص داد . فقط صدای ناله احساس می شود . انگار لیلا هم متوجه می شود . سرش را از روی شیشه بلند می کند و می پرسد : " صدای چی بود ، تو هم شنیدی ؟ "
با سر جوابش را می دهم . می گوید : " صدای ناله ی یک زن بود . نکند بلایی سرش آمده و کمک می خواهد ؟ "
می گویم : " نگران نباش . چیزی نیست . "
دوباره صدا اوج می گیرد . اما اینبار صدای یک زن نیست . انگار بیست ، سی نفر با هم فریاد می کشند . دلم می لرزد ، دستهایم هم همینطور . لیلا هم هراسان اطراف را نگاه می کند و مدام می گوید : " یک کلمه حرف بزن . اگر می دانی بگو صدای چیست . "
زبانم بند آمده است . یکی کلمه هم نمی توانم بگویم . انگار برای همیشه خفه شدم . زبانم در دهانم نمی گردد . فقط آرام آرام پیش می روم . پیچ را که رد می کنم ؛ سی متر دورتر از جاده ، کنار تپه ای پوشیده از برف ، درختی بزرگ به رنگ سبز نمایان می شود . قلبم تند تند می زند . حدود بیست سی نفر هم دور درخت می چرخند . چند نفرشان می خوانند و ناله می کنند و بقیه هم صداهای عجیب و غریب از خود در می آورند . البته بیشتر به نظر می رسد که آنها هم زجه می کشند . لیلا دو دستش را به شیشه تکیه می دهد و بخار روی شیشه را پاک می کند و آنها را نگاه می کند و در حالی که صدایش می لرزد می گوید : " نگاهشان کن . چه می کنند ؟ " ماشین را کنار جاده پارک می کنم .
می پرسد : " برای چی نگه داشتی ؟ "
باز هم حرف نمی زنم . لیلا با عصبانیت دستم را می گیرد و داد می زند : " چرا نمی خواهی حرف بزنی ؟ حرف بزن ، تو رو جان هر کی که دوست داری یه چیزی بگو . "
چشمانش پر اشک می شود . من هم مثل همیشه می لرزم . آرام می گویم : " پیاده شو لیلا . "
بر و بر نگاهم می کند و با ترس از ماشین پیاده می شود . من هم به دنبالش . انگار زنها متوجه آمدنمان می شوند . چهار پنج نفر از آنها از دسته شان جدا شده و می آیند کنارمان . دست لیلا را در دست می گیرم . یخ کرده دستانش . نزدیک دهانم می برم و در آنها هو می کنم . می گوید : " برویم . من می ترسم ، سردم است . برویم خانه مان "
باز هم زبان صاحب مرده ام در دهانم نمی گردد . فقط نگاهش می کنم . در همان لحظه پنج زن میانسال با شلیته های رنگارنگ و کت های قرمز و آبی و بنفش می آیند کنارمان . ولی بقیه هنوز دور درخت می گردند . دور درختی که از هر شاخه اش کلی پارچه ی سبز آویزان است . یکی از آن زنهایی را که نزدیک می شوند را می شناسم . همان زن دست لیلا را می گیرد و زن دیگری پارچه ی سبزی دور مچ لیلا می بندد .
انگار اینبار هم لیلا نمی تواند حرف بزند . فقط نگاه می کند . همان زنی که دست لیلا را در دست گرفته بود ، دست دیگرش را روی صورت لیلا می گذارد و می گوید : " نترس عزیزم . شوهرت همه چیز را به من گفته ، هفته ی پیش آمده بود اینجا . "
در این حال لیلا نگاهم می کند . من هم سرم را پایین می اندازم .
زن باز هم ادامه می دهد : " هفته ی پیش آمده بود اینجا . خیلی دوستت دارد . فقط دلش یک بچه می خواهد . می دانم دست خودت نیست . ولی قول می دهم حاجتت را از این درخت بگیری . باور کن سال دیگر با یک بچه در بغل و یکی دیگر در شکمت می آیی اینجا برای پابوس صاحب این درخت . سه روز همگی اینجا می مانیم ، دعا می کنیم ، همه مان آرزویی داریم . می بینی ؛ حاجت همه مان روا می شود . بعد از سه روز هم شوهرت می آید دنبالت . "
تمام مدتی که زن حرف می زند جرات نمی کنم لیلا را نگاه کنم . ولی نگاه او بد جور روی تمام هیکلم سنگینی می کند . سرش را بین دو دستم می گیرم و پیشانیش را می بوسم و بدون آنکه خداحافظی کنم راه می افتم به طرف ماشین . اما لیلا هیچ نمی گوید . از خودم بدم می آید . با خودم می گویم : " اگر این دفعه را هم جوابی نگرفتیم دیگر حرف بچه را به میان نمی آورم . "
اما فکر که می کنم می بینم دفعه ی پیش هم همین قول را به خودم داده بودم . اما همین که از مادر دوستم که اهل همین روستا هستند فلسفه ی این درخت را شنیدم هوس کردم که یک بار هم که شده لیلا را بیاورم اینجا . همینطور که با خودم حرف می زنم و به طرف ماشین می روم ، صدای زنها را می شنوم که دارند ، یکی یکی موضوع را برای لیلا شرح می دهد . اما لیلا مثل همیشه ساکت است . لحظه ای می ایستم . برمی گردم . نگاهی به لیلا می کنم . همچنان با چشمانش دور شدن مرا تماشا می کند . آنقدر خشکش زده که حتی نمی تواند فریاد بزند یا بدود دنبالم .
دوباره راه می افتم . کنار ماشین که می رسم ، دستکشهای لیلا روی داشپورت ماشین به چشم می زند . می خواهم برگردم کنارش و دستش را بگیرم و با هم برگردیم خانه مان .
سرم را به عقب برمی گردانم . لیلا را می بینم که دستش را بلند کرده و به نشانه ی خداحافظی تکان می دهد . تمام عضلات بدنم از کار افتاده اند . تنها گوشهایم خوب کار می کنند . صدای ناله و فریاد تمام زنها را می شنوم و بهتر از همه صدای قدمهای لیلا را روی برف .
همانطور که کنار ماشین محو تماشای دور شدن لیلا و زنان هستم ، ناگهان لیلا می ایستد . ایستادن ناگهانی اش هم مثل تمام کارهایش دلم را می لرزاند . صورتش را برمی گرداند طرف من . از آن فاصله احساس می کنم لبخندش را . نگاه نگرانش را و لرزش دستانش را از سرما .
فقط همین کاررا می کند می ایستد و نگاهم می کند و برایم دست تکان می دهد .
من هم دو دستم را نامرتب برایش تکان می دهم . لیلا که دور می شود همان جا روی برف می نشینم و به در ماشین تکیه می دهم . لبخند لیلا موقع خداحافظی جلوی چشمم مجسم می شود و لبخند می زنم من .
حالا دیگر لیلا را نمی توانم تشخیص دهم . بین پارچه های سبز و سرخ و بنفش و نارنجی گم شده است . فقط انتظار سه روز بعد را می کشم .