تعریف اخلاق و رفتارت را از همه شنیده بودم ، از روزی که آمده بودی فقط و فقط اسم تو بود که بین همه ی دانشجوها گفته می شد . آرزو می کردم هر چه زودتر این ترم را تمام کنم تا بتوانم ترم بعد را در کلاس تو باشم .
همیشه دو سه تا از دانشجوها در پارکینگ دانشکده منتظرت بودند ولی من فقط می توانستم از کلاس 407 که همیشه ی خدا خالی بود تماشایت کنم .
آرام پیاده می شدی ، با لبخندی که همیشه گوشه ی لبت بود با دانشجوها سلام و احوالپرسی می کردی و بعد شانه به شانه ی آنها راهی ساختمان می شدی و من می ماندم خیره به ماشینت که با غرور به صاحبش بین همه ی اتومبیل های دانشکده خود نمایی می کرد .
***
چهار ، پنج جلسه ای می شد که سر کلاست حاضر می شدم . گاهی با حرفهایت اذیتم می کردی ولی در کل خیلی هوایم را داشتی . وارد کلاس که می شدی اول از همه من که در ردیف اول جا خوش کرده بودم به احترامت بلند می شدم . تو هم هر جلسه زیرکانه با یک نگاه سرتا پایم را برانداز می کردی . آن جلسه هم در حالی که دستانت را روی میز به هم گره کرده بودی ، سرفه ای کردی و شروع کردی به صحبت : " خیلی خوب ، اگر این درس رو پاس کردین که هیچ ولی اگه موفق به این کار نشدین می تونین تا دو ترم این واحد رو با من غیر حضوری هم بردارین . چون قرارداد دوترم رو با دانشکده تان دارم . ولی به نظر من اگه افتادین بهتره خودتون سر کلاس حاضر بشین ، به نفع خودتونه ..."
لیلا زیر چشمی نگاهی کرد به من و لبخند زد . انگار می دانست که مخاطب استاد کیست . سرم را پایین انداختم و شروع کردم به ور رفتن با ناخنهایم .
آرام از جایت بلند شدی و گفتی : " خوب ،حالا می تونین پروژه ها رو بیارین "
با شنیدن این حرفت کلی شاد شدم ، می دانستم که ده نمره ی پروژه را خواهم گرفت ، فقط کافی بود برای امتحان آخر ترم دوسه سوال بخوانم و سر امتحان حاضر شوم تا به قول بچه ها ده را رد کنم و صاحب نمره ی ناپئلونی نشوم .
نگاهی کردم به پروژه . محشر شده بود . هفتاد و چهار صفحه همراه با کادربندی زیبا و طرح جلد عالی . در دومین صفحه هم به اندازه ی بزرگ نوشته بودم : " با تشکر از استاد ارجمند جناب آقای مهدوی " .
***
دو تا یکی از پله ها پایین آمدم . ممکن نبود . داد زدم : " استاد خواهش می کنم یک لحظه صبر کنید "
می شنیدی انگار ، ولی خودت بودی که جوابم را نمی دادی .
رفتی کنار ماشینت . کتت را در آوردی و گذاشتی روی صندلی عقب ماشین . سوار شدی . کمی بلند شدی و در آینه نگاهی به خودت کردی و موهایت را مرتب کردی . رسیدم کنار ماشینت .
لبخند زدی . دلم لرزید . سرت را تکان دادی و گفتی : " چیزی شده ؟ " و من فقط نگاهت کردم . می دانستم که همه چیز را می دانی . نمی دانستم در آن لحظه برایت چه بگویم . بگویم بی انصاف آخر این درست است که نمره ی من با نمره ی واحد مانده های کلاس یکی شود ؟ یا بگویم ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم . ولی باز چیزی نگفتم . دوباره با شیطنت لبخند زدی .اگر استادم نبودی و جایی که در آن بودیم دانشکده نبود مطمئن باش که خفه ات می کردم . آخر خیلی بی جا خندیده بودی . غمگین تر از همیشه سرم را پایین انداختم و کنار رفتم .
آرام گفتی : " زیاد ناراحت نشو . من که کار بدی نکردم . فقط نمی خواهم دانشجوی خوبی مثل تو را به این زودی از دست بدهم ."
پنجره را بالا کشیدی ، دستت را به نشانه ی خداحافظی بالا بردی و با سرعت زیاد دور شدی .
من هم نمی خواهم باشم .
دو دستم را محکم بر هم می زنم . همه با هم می پرند . هوا پر از پر می شود .
صدایی به گوشم می رسد . صدای ناله ، صدای او . پایین می روم . نزدیکش می شوم . تمام نیرویش را صرف کرده تا صدایش به من رسیده . وقتی داد می زند مثل این است که من و گلبهارم در گوش هم زمزمه می کنیم . صدایش آنقدر ضعیف است که گویی صدا از ان دنیاست .
می گوید : " سردم است، لحاف را بکش رویم . "
از پنجره نگاهی به بیرون می کنم . افتاب همه جا را داغ کرده است . حتی باغچه هم خشک خشک است .حوض هم همینطور . اما او می لرزد از سرما . من هم می لرزم . نمی دانم چرا ! لحاف را رویش می کشم . ارام می خزد زیر لحاف . خیلی کوچک شده. احساس می کنم دلم برایش می سوزد .
اما نه ، فقط کمی احساس ترحم می کنم . بیشتر دلم برای خودم و گلبهارم می سوزد . دلم برای کفترهایم می سوزد .
یاد انها می افتم . می روم به پشت بام . می چرخند ، درست اطراف خانه مان . یکی به شدت پایین می اید و می نشیند روی دیوار .این یکی را خیلی دوست دارم . نوکش قرمز است ، به قرمزی لبهای گلبهارم . پرهایش سفید سفید است . حتی یک لک یا خال سیاه هم ندارد . اما ای کاش داشت . اخر گلبهار من درست پایین لبش خال سیاه کوچک دارد . چوب را به طرفش دراز می کنم . نمی ترسد . نمی پرد .
صدای ناله باز هم به گوشم می رسد . صدای مادر است ، اما این بارنمی روم کنارش .
از آن بالا ، مادر گلبهار را در حیاطشان می بینم مرا که در پشت بام می بیند چشمهایش را ریز می کند و نزدیک دیوار خانه ی ما می اید . چادر را دور کمرش پیچیده . دست به کمر می ایستد و نگاهم می کند . از نگاهش می ترسم .
قبل از انکه چیزی بپرسم می گوید : " ببینم چقدر می خوایی با این کفترها ور بری ؟ حالا با این اوضاع خیال داری دختر بدم دست تو ؟ نه گل پسر ... دخترم کلی خواستگار داره "
می خندد . ولی ناراحت است . ابروی چپش را بال می برد چشمهایش را ریز تر می کند و می گوید : " بعد نگی ها به من نگفتی ... شانس داری که دخترم می خوادت ... حالا خود دانی ...یا دست مادرتو بگیر و بیا ، یا هم اینکه گلبهار بی گلبهار . "
سرخ شده . سرش را پایین می اندازد ودر حالی که زیر لب تند تند چیزهایی می گوید می رود .
چیزی نمی گویم فقط می دانم که می لرزم . اخر مادر را کجا ببرم ؟ نه، نمی شود این را برد . باید خودم بروم . تنهای تنها.
این بار صدای ناله محکم تر به گوشم می رسد . دیگر صدا از ان دنیا نیست . انگار همین جا بغل گوشم داد می زند .به اتاق می روم . مادر همچنان زیر لحاف می لرزد . دستم را می گذارم روی شانه اش . می گوید : " دوست داشتم خودم بودم و با هم می رفتیم خانه ی گلبهار . مادر که پیش پسر نباشد ، پسر پر و بالش می شکند . ولی مجبوری ... باید تنها بروی . تنهای تنها .”
از کلمه ی تنها بدم می اید . نمی دانم چرا !
می گویم : " تنهایی به من دختر نمی دن . باید با هم بریم ." چیزی نمی گوید فقط لبخند می زند . خودش پیر شده اما لبخندش هنوز هم لطیف است . خیلی دوست دارم لبخندش را .
***
دو ماه است که نیست، مادر را می گویم .کفترهایم هم نیستند . مادر تنها بود برای همین کفترها را هم فرستادم پیش او . مثل مادر که سیاه شد و رفت من هم کفترهایم را کشتم ، همه را خفه کردم ، تا بروند پیش مادر .
همه می گویند ننه ات مرده . نمی دانم شاید هم مرده باشد . اما نگران نیستم . هر کجا باشد پیش کفترهایم است .
رفتم گلبهار را هم بفرستم پیش مادر ولی نبود . بود ولی مال من نبود . ننه اش داد زد و گفت برو . از اینجا برو . به حرفهایش گوش ندادم . جای گلبهار را پرسیدم . گفتم : " کاری ندارم فقط می خواهم بفرستمش پیش مادرم . اخر مادرم تنهاست . " اما او گریه کرد باز هم نگفت که گلبهار کجاست . فقط گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد . صحبت کرد . نمی شنیدم چه می گوید . فقط دنبال گلبهار می گشتم . وقتی دید عصبانی ام گفت : بنشین حال گلبهار می اید . ولی دروغ گفت . اخر گلبهار نیامد . به جای او چند نفر دیگر امدند . پلیس بودند . با زور مرا بردند پاسگاه . کمی هم انجا نشستم . اما گفتند باید از اینجا بروی . بروی جایی بهتر از اینجا . خندیدم . باز هم چند نفر امدند . مثل دیگران نبودند . سفید پوشیده بودند ، درست مثل کفترهایم . همانجا مرا سوار ماشینی کردند و اوردندم به اینجا .
اینجا را نمی شناسم ، نمی دانم کجاست ولی جای بدی نیست . حیف شد . کاش مادر و گلبهار و کفترهایم هم اینجا بودند .
در اتاقی که هستم چهار نفریم . یکی فقط و فقط نی می زند ، پسر خوبی است . از دو نفر دیگر بدم می اید . اخر یکی همیشه مشتری است و یکی همیشه ارایشگر . با دندانش موها را کوتاه می کند . یک بار هم موهای مرا کوتاه کرده است . کارش انچنان بد نیست . اما من تنم ریش ریش می شود . من هم از صبح تا شام به کفترهایم غذا می دهم . شکمو شده اند . انچنان می خوردند که یک دانه گندم هم روی زمین پیدا نمی شود . اما خسته نشده ام . باز هم به انها غذا می دهم . می دانم تا دانه ی اخرش را می خورند .