بهار
بهار
بدون اینکه خودش متوجه باشد با صدای آرامی گفت : " کمالی ، بیا انشاتو بخون " . صدایی نشنید . سرش را بلند کرد، جای کمالی خالی بود .
یکی از بچه ها در حالی که انگشتش را بلند کرده بود گفت : " آقا اجازه ، آقاش ناخوشه به جاش رفته چوپونی "
گفت : " باشه ، بشین "
سپس سرش را روی دفتر نمره خم کرد واسم دیگری را صدا زد : " قنبرزاده " باز هم صدایی نشنید . دوباره سرش را برد بالا . قنبرزاده سرش را انداخته بود پایین و مثل بید می لرزید . با صدای گرفته ای گفت : " آقا اجازه ، دیروز ننه مون دفتر انشامو داده به حسن تا طیاره درست کنه و زیاد شلوغی نکنه و زر نزنه . تا ننه ام بتونه کاراشو بکنه . "
همه زدند زیر خنده . لبخندی هم گوشه ی لب او نشست . آخر چطور می توانست دعوایش کند . در حالی که قیافه ای گرفته بود گفت : " خیلی خوب ، بعد این مواظب وسایلت باش ، تکرار نشه ، بشین سرجات . "
دوباره صدا زد : " جعفرپور " . یکی با عجله بلند شد . در حالی که هی هی آب دماغش را می کشید بالا امد جلوی تخته سیاه . دفتر را تا کرد و شروع کرد به خواندن .
"به نام خدا ... بهار را تعریف کنید ...من بهار را دوست دارم . من درختان و پرندگان را دوست دارم . من دوست دارم درختان شکوفه بزنند . دوست دارم همیشه بهار باشد ...دوست دارم در باغها بدوم ...من بهار را دوست دارم ...چون بهار ... " ؛ اصغر مشغول خواندن بود . کلمه ی بهار از هر دو سه کلمه یک بار تکرار شده بود .
کمی فکر کرد . اصغر هم مثل او عاشق بهار بود . در این حال چشمش افتاد به بیرون . سریع از جایش بلند شد . بهار دختر کدخدا در حالی که دو بز کوچک پیشش بود به طرف رودخانه می رفت . معلم هم تا ته کلاس رفت. اصغر هنوز داشت انشایش را می خواند . " من از این انشا نتیجه می گیرم که ..."
معلم رفت کنار پنجره .همانطور چشمش به بهار بود .بهار هم جلو می رفت اما نگاهش به پشت سرش بود . معلم لحظه متوجه شد که بهار روی زمین نشست . اما نفهمید چرا .سرک کشید . اما چیزی ندید . اصغر هنوز داشت انشایش را می خواند : " نتیجه می گیرم که در بهار همه جا پر از گِل و گُل است . " در این حال بهار بلند شد . سر تا پایش گِلی بود . لبخند زد و دور شد .
هنوز هم بوی شیر می دهی !
هنوز هم بوی شیر می دهی !
سرم را بلند کردم . با استین دهنم را پاک کردم و با دست دیگرم شلوارم را که تا زیر نافم پایین امده بود بالا کشیدم و داد زدم : " اومدم ، اومدم ."
روی جوی کنار پیاده رو خم شدم . موهای سرم کم کم داشت بلند می شد . خاله مریم که داشت کنار جوی لباس می شست دستی روی سرم کشید و گفت : " مخمل شدی " .
من چندشم شد . ولی خندیدم . دخترش گلنار لپم را گرفت و ماچم کرد و رو کرد و به مادرش گفت : " وقتی می خنده مثل سیب زمینی کبابی می شه " و زد زیر خنده .
لجم گرفت . خم شدم و مشتی اب رویش پاشیدم . خیس شد . فحش داد . رفت خانه شان . خاله مریم عصبانی شد . گفت : " توله سگ برو ببین ننه ات چی کارت داره . "
ننه کنار در خانه مان منتظرم بود . رفتم کنارش . مرا که دید گفت : " بیا یه سر بریم خونه ی خاله زینب برگردیم . برا خودشون نی نی گرفتن "
خندیدم . می دانم باز هم دندانهای قهوه ای ام بیرون امدند . همه می گفتند موقع خنده لپهایش زرشکی می شود ، حالا هم این شکلی شده بودم .
چادرش را درست کرد . من هم گوشه ی چادرش را چسبیدم . با سرعت راه می رفت . من هم تقریبا می دویدم . خودش چادر تازه اش را سرش کرده بود . اما نصف پا های من از دمپایی بیرون زده بود . هر بار که قدم بر می داشتم شلوارم پایین تر می امد . شکمم مثل شکم دخترهایی که دایی عباس عکسشان را به دیوار خانه اش زده بود بیرون امده بود .
رسیدیم خانه ی خاله زینب . مادرش در را باز کرد . خاله زینب سفید پوشیده بود . رویش هم یک لحاف سفید با یک گل قرمز بزرگ کشیده بود . بچه کوچولو را دیدم . پاهایش جوراب نداشت . درست مثل پاهای من . با ننه ام نشستیم . ننه کنار خاله زینب . من کنار نی نی . نگاهی به ننه کردم . قربان صدقه ی خاله زینب می رفت .
دستم را ارام جلو بردم . نی نی تکان حورد . اینبار بیشتر و بیشتر زیر پایش را قلقلک دادم . جیغ کشید ، درست مثل گلنار دختر خاله مریم .
ننه دعوایم کرد .نیشگونم گرفت و مرا کشید به طرف خودش . گریه نکردم . با لحاف خاله زینب کلنجار رفتم .
ناگهان مادر خاله زینب را با ظرفی از میوه در وسط اتاق دیدم . درست نشستم . وقتی ظرف میوه در مقابلم پایین امد هر دو دست را بالا بردم . خیار در دست چپم بود می خواستم پرتغال را بردارم که مشت محکمی به پشتم خورد . پرتغال زمین افتاد . این بار گریه کردم . مادر خاله زینب ، ننه را دعوا کرد . کیف کردم . شروع کردم به خوردن . مادر نی نی را بغل گرفت . توجهی نکردم . پرتغال تمام شد . مادر نی نی را ماچ کرد . خیار هم تمام شد .
اب دماغم را بالا کشیدم . کیفور شده بودم . ننه گفت : " زینب جان ، لیلا کوچولو عروس خودم می شود . فهمیدی ، عروس خوشگل خودم . "
بلند شدم و نگاهی به صورت لیلا کردم . چندشم شد . اما خواستم بغلش بگیرم . پاهایم را دراز کردم و دستانم را باز کردم و داد زدم : " بدش به من ... بدش به من ."
ننه که سر لیلا را با دست نگه داشته بود ، ارام او را در بغل من گذاشت و گفت : " ببین چه خوشگله ... بوسش کن . "
بوی شیر می داد . سرم را خم کردم و محکم لپش را بوسیدم ولی او جیغ کشید وگریه کرد .
دراز کشیده ای کنار بخاری . پکی به سیگار می زنم . می گویی پنج روز است که دخترمان پری به دنیا امده ولی کسی در این خانه را نزده . اگر شهرمان بودیم حالا خانه مدام پر و خالی می شد .
سیگار را خاموش می کنم . ارام می ایم کنارت . پری گریه می کند . می گویم : " لیلا ، حتما گشنه است . شیرش بده . "
بغلش می گیری و شیرش می دهی . دستانم می خزد لای موهایت . مثل ان روزها هنوز هم بوی شیر می دهی .
می گویم : " بچه که بودم سیاه بودم ولی خیلی با نمک بودم . ولی تو سفید بودی مثل حالا مثل پری . "
لبخند می زنی . در می زنند .
می روم به حیاط . در را باز می کنم . پدرت و پدرم را می بینم که ننوی زیبای قهوه ای در دست دارند. نمی دانم چه بگویم . از خوشحالی زبانم بند آمده . کمکشان می کنم تا داخل حیاط شوند . مادرم و مادرت نیز وارد حیاط می شوند و می بوسند مرا . قبل از انکه به انها تعارف کنم خودم می دوم و می ایم کنارت . می پرسی " کی بود ؟ "
می گویم : " لیلا ، پری از تو یه قدم جلو زد "
می خندی . می گویم : " می دانی پری مان قرار است در گهواره بخوابد ولی تو اینگونه نبودی ..."
می دانم دلت می لرزد . چشمانت در حلقه ای از اشک می درخشد . نیم خیز می شوی و داد می زنی : " مادر خوش امدید ... بفرمایید داخل. "
آخرین گونی زغال
آخرین گونی زغال
هوا هنوز آنطور که باید و شاید تاریک نشده بود . هنوز می شد سایه ی دود کش ها و آنتن ها را در پشت بام ها دید . از هر ده، بیست دقیقه یک بار صدای بوق اتومبیلی آرامش کوچه را به هم می زد . دو سه موجود سیاه که از دور شبیه گربه بودند از کنار جدول پیاده رو رد می شدند . نگاهی به ساعتش کرد . هنوز دو سه دقیقه به آمدنش مانده بود . آرام رفت کنار لانه ی کفترهایش . صدای بال بال زدنشان دلش را لرزاند . همیشه همینطور بود . یک بارهم که شده به خاطر کفترها به پشت بام نیامده بود . اصلا کفتر بازی را دوست نداشت . ولی تنها راه پلکیدنش در پشت بام همین بود . آب و دانه ای در قفسها می گذاشت و تا شب ، لب بام منتظرمی نشست . دو سه سوت کوتاه زد و دوباره برگشت به لبه ی پشت بام . کنار جان پناه ، چمباته زد و زل زد به حیاط خانه ی همسایه بغلی شان عباس آقا . در این حال صدای دمپایی ها را شنید . قند در دلش آب شد . صدای نفس نفس زدنش در سکوت مطلق پشت بام پیچید . هر چه می کرد نمی توانست آرامتر نفس بکشد . کمی بلند تر شد. خودش بود ؛ پیراهن سفید گلدار ، روسری حنایی ، دمپایی های پلاستیکی آبی و آتشگردان . همه چیز در آن لحظه ثابت بود . آب از آب تکان نمی خورد . فقط چشمان او بود که با گردش مهناز در حیاط این طرف و آن طرف می رفت .
مهناز در حالیکه آتشگردان در دستش بود رفت طرف گونی زغال . کمی زغال داخل آتشگردان ریخت و دو سه قطره نفت چکاند روی آنها . با کبریتی که در دست داشت زغال را آتش زد . در سوسوی روشنایی کبریت لحظه ای صورتش روشن شد . احمد کمی جای خود را تغییر داد تا خوب چهره اش را ببیند . هوا برایش مثل سرب سنگین شده بود و صدای نفسهایش کلافه اش کرده بود . وقتی زغال آرام آرام شروع به سوختن کرد مهناز آتشگردان را برداشت و آمد به وسط حیاط . صدای ترانه ای که از موقع ورود به حیاط زیر لب زمزمه می کرد آرام آرام اوج می گرفت . با همان ریتم زمزمه اش شروع کرد به چرخاندن آتشگردان . با تمام قدرت سبد را در هوا می گرداند . مثل اینکه می خواست تلافی همه ی بدبختیهای زندگیش را سر این سبد خالی کند. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و چشمهای احمد این بار هم با گردش گلوله ی آتشین به این ور و آن ور می رفت . دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . می ترسید نمی دانست چرا و از چه چیز ؟ دلش می سوخت برای خودش ، برای کفترهایش ، برای مهناز ، برای همه چیز . نمی دانست تا کی باید همینطور در پشت بام بنشیند و ساعت ها ودقیقه های آمدن مهناز به حیاط را بشمارد . اگر روزی نیامد ؟ اگر دیگر کسی از مهناز نخواست تا برایش قلیان آماده کند ؟ و هزاران اگر دیگر . مدتها بود که از پشت بام مهناز را دید می زد . اما امروز همه ی این فکرها در سرش پیچیده بود . شاید به خاطر این بود که واقعا احساس می کرد دوستش دارد . مگر قبلا نداشت ؟ کمی که فکر می کرد می فهمید نه ! فقط برای سرگرمی یا برای شیطنت نگاهش می کرد . اما امروز اولین روزی بود که نگران بود . نگران نیامدنش ، نگران ندیدنش و نگران هزاران چیز دیگر . به خود که آمد مهناز را دید که مشغول در آوردن توتون ها از آب بود . آبشان را می گرفت و می گذاشت روی سر قلیان. همه را که از کاسه برداشت با عجله ، با انبر چند تکه زغال برداشت و گذاشت روی توتون ها . چند لحظه طول نکشید که بوی سوختن توتون همه جا را گرفت . سپس آرام قلیان را برداشت و رفت داخل خانه . احمد همان طور به آتشگردان و گونی زغال و دمپایی های مهناز زل زده بود . چند لحظه ای که گذشت صدای خنده و صحبت چند نفر از خانه ی عباس آقا بلند شد . با شنیدن این صداها برای اولین بار دلش لرزید . آرام روی زمین نشست و تکیه داد به دیوار جان پناه و نفس عمیقی کشید و به بق بقو های کفترهایش گوش داد .
آنشب برای اولین بار دلش برای مهناز سوخت . تنها چیزی که روی تمام وجودش سنگینی می کرد صدای خنده ی مردها بود که با دیدن قلیان یا شاید هم مهناز اوج گرفته بود . کمی فکر کرد ، به هر قیمتی شده بود می خواست مهناز را به دست آورد . تصمیم گرفت فردا از پشت بام صدایش بزند و همه چیز را برایش بگوید . بگوید که می خواهد برایش خواستگار بفرستد و هزاران حرف دیگر که همیشه در دلش بود .
شب بعد هم به پشت بام آمد ، نشست و منتظر ماند . اما مهناز نیامد ؛ بعد مدتها این اولین شبی بود که مهناز را نمی دید . نگران شد . اما کاری نمی توانست بکند . سه چهار شب دیگر هم سر ساعت آمد به پشت بام . اما دریغ از پر زدن مگسی در حیاط آنها . دیگر کلافه شده بود . همه چیز سر جایش بود ، گونی زغال ، آتشگردان ، دمپایی ها ، کاسه ی توتون ، تنها چیزی که نبود مهناز بود . نه می توانست از کسی بپرسد نه می دانست که چه بلایی به سرش آمده است ، فقط هر روز به امید دیدنش می آمد و مثل بقیه روزها دست از پا درازتر برمی گشت و می رفت .
تقریبا یک هفته ای می شد که مهناز را ندیده بود . اما مثل همیشه باز هم به پشت بام آمد ، صدای کفترها همه جا پیچیده بود . تا حال ندیده بود که این گونه سر و صدا راه بیاندازند . کنار لانه شان که رفت دنیا روی سرش خراب شد . چهار تا از کفترهایش بیجان روی زمین افتاده بودند ؛ نگاهی به ظرف آب و غذایشان که کرد بند دلش پاره شد . یادش آمد از روزی که مهناز را ندیده به کفترها هم آب و دانه نداده است . آرام وارد قفس شد ، لاشه ی بیجان کبوترها را برداشت ، مقداری آب و ارزن برایشان ریخت و بیرون آمد .
در آن حال که در پشت بام قدم می زد و قفس کفترهایش را مرتب می کرد ، صدای جیغ و فریاد چند نفر به گوشش رسید . هراسان به لبه ی پشت بام رفت . همه در حیاط خانه ی عباس آقا جمع شده بودند ، اشتباه نمی کرد همه بودند ؛ ولی نه کسی که او دنبالش بود نبود . فقط اسمش را می شنید . در یک لحظه احساس کرد تمام شهررا که از آن بلندی می دید دور سرش چرخید . مادر مهناز در حالیکه فریاد می زد گونی زغال را را روی زمین خالی کرد و با دودست آن را روی تمام سرش ریخت . عباس آقا از داخل
خانه فریاد می زد و گریه می کرد .
اما او هیچ کاری نمی کرد فقط نگاه می کرد . به گونی زغال ، به دمپایی ها ، به لاشه ی کفترها در دستش و به آتشگردان که تنهاتر از همیشه گوشه ی حیاط افتاده بود .
من و شاطر
من و شاطر
درست ته صف است . نه ، ده نفر بیشتر به نوبتش نمانده است .
یاد صف نانوایی می افتد ان هم موقعی که سیزده سال بیشتر نداشت . در خاطرش تجسم می شود که چطور با پیراهن زرد رنگ و رو رفته ی خود در حالی که نصف بیشتر پاهایش گلی بود در صف نانوایی می ایستاد و گهگاهی داد و بیداد راه می انداخت . یادش می اید که یک بار چطور شاطر گوشش را کشید . از ان روز تا به امروز به نانوایی نرفته است ، شاید پانزده – شانزده سالی بشود . از هرچه شاطر و نانوا است متنفر است . مادرش چند بار نفرینش کرده که این حرف را نزند . می گوید :" برکت زندگیمون از دست اوناست ، این قدر ناشکری نکن . " ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نیست . از همه شان بدش می اید .
یادش می اید ان روز که شاطر گوشش را کشید سنش زیاد نبود ولی همان روزها بود که عاشق دختر حاج حسن شده بود . شاید حتی نمی توانست خودش را انطور که باید تمیز کند ولی عاشق شده بود . همین که با دیدن پری لبخند می زد و با دیدن حاج حسن خودش را خیس می کرد دلیل کافی برای عاشق شدنش بود . همان روز که شاطر گوشش را کشید حاج حسن هم انجا بود . امده بود نان بگیرد و او همین که حاج حسن را دید لرزید ، خشکش
زد . همیشه از نگاههای تیزش می ترسید .
دوستش مهدی هم انجا بود ، مهدی که قیافه ی بهت زده ی او را دید شروع کرد به خندیدن . همین خنده کفریش کرد . دست بلند کرد و یقه اش را گرفت و فحش رکیکی به او داد . با جواب سربالای مهدی دعوا بالا گرفت و او هم مجبور شد با لگد مهدی را خاموش کند . همین حرکت او شاطر را از کوره بدر کرد . شاطر بلند شد و در حالی که گشاد گشاد راه می رفت ، کنارش امد و محکم گوشش را کشید . همه ی نگاهها به شاطر بود ولی او حاج حسن را نگاه می کرد . شاطر داد زد : " گورتو گم کن عوضیه پدر سگ ، دیگه اینجا نبینمت ها " .
ان لحظه حاج حسن حتی یه کلمه هم حرف نزد ، بلکه فقط نگاهش کرد و پکی به سیگارش زد . از همان روز سنگینی نگاه حاج حسن روی تمام هیکلش بود . حتی روزی که به خواستگاری پری رفتند . ان روز حاج حسن باز هم چیزخاصی نگفت . فقط ابروی چپش را بالا برد و گفت : " ادم شدی ؟ دیگه لگد نمی اندازی ؟ من دختر دست یه خ--- استغرالله کله پوک نمی دم ها . " و بعد چند کشمش انداخت دهنش .
و او هم در حالی که زیرچشمی حاجی را می پایید گفت : " بله ... دیگه ازارم حتی به یه مورچه هم نمی رسه. اونوقت ها بچه بودم . خودتون می دونین که . " و انوقت بود که حاجی لبخند زد و دستش را روی شانه ی او گذاشت . دیگر کینه ای از حاجی به دل نداشت . حالا دیگر دخترش را هم صاحب شده بود . ولی هنوز از شاطرها متنفر بود . دنبال روزی بود که تلافی کند . برایش فرقی نمی کرد که ان شاطر باشد یا دیگری . فقط دلش می خواست انتقامش را از یک شاطر بگیرد .
امروز هم مجبور شده بود بیاید ، بایستی برای اولین صبحانه ی زندگی مشترکش نان داغ می گرفت .
لبخندی می زند و به خود می اید . یک نفر بیشتر به نوبتش نمانده . همین که او می رود ، پول را به شاطر می دهد و چپ چپ نگاهش می کند و می گوید : " پنج تا نون می خوام . "
شاطر هم در حالیکه به طرز چندش اوری قند را می جود و چایی می خورد می گوید : " بشین جمع کن . " می نشیند ، می ترسد کت و شلوار دامادیش کثیف شود . با احتیاط نانها را جمع می کند . همین که می خواهد بلند شود شاطر دست اردیش را روی شاته ی او می گذارد و می گوید : " شاد باشی شاه دوماد "
دنیا روی سرش خراب می شود . می خواهد نانها را بکوبد روی سر شاطر و برود . اما دور و برش شلوغ است همه به او لبخند می زنند . او هم مجبور است بخندد . نانها را بر می دارد و در حالی که لبخندی گوشه ی لبش است سرش را تکان می دهد و از نانوایی خارج می شود .


