داد می زنم : " دویست تومن دیگه می خوام ."
دستت را روی کمرت می گذاری و بر می گردی به طرفم . چپ چپ نگاهم می کنی . سرم را خم می کنم . داد می زنی : " برو گم شو دیگه ... مرتیکه ی عوضی "
آب دماغم را بالا می کشم و دست از پا درازتر به حیاط بر میگردم . احساس می کنم امروز کمی بزرگتر شده ام . دیگر می توانم با دهانم آلبالو بچشنم . گفته ای دست به آنها نزنم . به خدا دست نمی زنم . اما این سومین آالبالویی است که با دهانم می چینم و می خورم . یک بار دیگر آلبالوها را می شمارم . سیزده تا بیشتر نمانده . می دانم که می دانی تعداد آلبالوهای درخت کوچکمان را .
دوباره داد می زنم : " پول بده ... پول بده "
اما تو جوابم را نمی دهی . می شنوی صدایم را . ولی انگار دوست نداری جوابم را بدهی . هیچ وقت به هیچ کس جواب نمی دهی . همیشه جواب سوالاتم را مرضیه می دهد . کوچکتر از توست ، اما چون درس خوانده بیشتر حالیش می شود و خیلی بیشتر از تو می داند .
مادر که ناخوش است و افتاده گوشه ی اتاق . همیشه ی خدا هم بوی نا می دهد . تو هم که به هیچ کس جواب نمی دهی . نه به من نه به خواستگارت که شکل هسته ی خرماست . مرضیه هم که هرگز سوال نمی کند .
دوباره داد می زنم : " د ... پول بده "
هنوز ساکتی . می دانم چه کار کنم . حالا کفریت می کنم . کاری می کنم که مثل همیشه بزنی زیر گریه . آنوقت پول هم می دهی . دمپایی هایم را در می آورم و وارد حوض کوچک آبی مان می شوم . متوجه می شوی . از آن بالا داد می زنی : " پدر سگ بیا بیرون ..."
ولی من می خندم . داخل حوض بالا و پایین می پرم و آب را به همه جا می پاشم . به خصوص روی لباسهایی که تازه شسته ای و آویزان کرده ای رو طناب .
کفری می شوی . دهانت کف می کند و فحش می دهی .
می گویم : " شوهر گیرت نیومده عقده ای شده ای . من زود ازدواج می کنم . زود هم بچه دار می شم . هر روز هم به بچه ام دویست تمون پول تو جیبی می دم ... ترشیده ی کور بخت ... عقده ای بی شوهر..."
سرخ شده ای . درست همرنگ آلبالوها . دندانهای کج و کوله ات حالم را به هم می زند . خم می شوی و لنگه ای کفش بر می داری و پرت می کنی به سویم و فحشم می دهی .
می زنم زیر خنده . آنچنان از ته دل می خندم که اشکت را در می آورم . پایین می آیی و کنار حوض می نشینی . می دانم به حرفهایم فکر می کنی و گریه می کنی . هق هق گریه ات فضای حیاط را پر می کند . این گریه کار همیشه ات است . شلوارم را بالاتر می کشم و از کنار درخت آلبالو با عجله رد می شوم و به اتاق بالا می روم . وارد اتاق که می شوم جهیزیه هایت را گوشه ای اتاق می بینم که انبار کرده ای روی هم . اتاقت بوی نفتالین می دهد . جعبه ی کمکهای اولیه را که می بینم قند در دلم آب می شود . فقط من می دانم پولهایت را کجا قایم می کنی . می دانم قوطی سفید داخل جعبه پر از پول است . با عجله کنار جعبه می آیم . قوطی سفید را بر میدارم و بازش می کنم . ده ، بیست ، هزارتومانی را که لوله ای شکل کرده ای داخل قوطی می بینم . می ترسم همه را بردارم . دو یه تا بر می دارم و می تپانم توی جیبم . دوباره نگاهی به جهیزیه هایت می کنم و با عجله از اتاق خارج می شوم . تا کنار درخت آلبالو می آیم . اینبار هم دانه ای می چینم و هسته اش را پرت می کنم گوشه های حیاط و بدون آنکه نگاهت کنم از حیاط خارج می شوم .
***
هوا کاملا تاریک شده است . از بین پولهایی که برداشته بودم دوست تومان بیشتر برایم نمانده بود که با آن هم سر راهم بستنی گرفته ام . از ترس اینکه کتکم بزنی می دوم . حتی یک بار هم بستنی ام را لیس نزده ام . یک قطره از بستنی آب می شود و می ریزد روی دستم ولی من همچنان می دوم . بالاخره به کوچه مان می رسم . همه در کوچه جمع شده اند . آمبولانسی دم در خانه مان است و چراغ قرمزش با سرعت دور حودش می گردد و لحظه ای صورتم را روشن می کند . وارد حیاط می شوئم . مرضیه داد می زند و گریه می کند . مادر را در حالیکه باد کرده و سیاه شده از حیاط خارج می کنند . تو برعکس مرضیه گوشه ی حیاط نشسته ای و می خندی ... وحشیانه هم می خندی . سیزده هسته ی آلبالو دور و برت است . همه اش را خورده ای بدجنس . نگاهی به بستنی ام می کنم . دیگر چیزی از آن برایم نمانده . همه اش آب شده و ریخته روی دستانم . انگشتانم هم به هم می چسبند . نان بستنی را داخل باغچه پرت می کنم و همانجا کنار درخت آلبالوی لخت می نشینم .