تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

خرمای اهواز

 

لیوان چایی را که زمین می گذارد ، با دست بخار روی شیشه ی اتاق را پاک می کند و می رود در نخ سوزن .

انگار کج شده است . با دست فشارش می دهد . اما سوزن با تمام نازکی اش محکم تر از آن است که تغییر شکل دهد . می آورد بالا ، درست جلوی چشمانش . احساس می کنم چشمانش می درخشد . سوزن را می گذارد روی لبه ی پنجره ای که کنارش نشسته است و با ته استکان چایی اش آرام چند ضربه روی آن می زند . 

تمام اینها را از پشت پنجره ی اتاقم می بینم . استکان چایی در دستم گرمای مطبوعی به تمام تنم می بخشد . غرق در هوای سرد بیرون می شوم . سه درخت لخت حیاط  در سرمای سوزان اواخر دی ماه بد جور می لرزند . خرمای داخل نعلبکی ام را بر می دارم و در دهنم می گذارم و در دلم به کلاغهای بی همه کس روی درختها می خندم .

ناگهان گوشی تلفن اتاقم زنگ می خورد . بدون عجله و سلانه سلانه به طرف گوشی می روم  . تا به آن برسم دو زنگ دیگر هم می خورد . اما همینکه گوشی را برمی دارم صدای بوق ممتد آن به گوشم می رسد . بی حوصله آن را سر جایش می گذارم و برمی گردم کنار پنجره . به دقت که نگاه می کنم کسی را آنجا پشت پنجره نمی بینم . چایی ته لیوانم را سر می کشم و نگاهی به دور و بر می کنم .  دور تا دور حیاط ساختمانی است سه طبقه با اتاقکهای کوچک ( به گفته ی صاحبخانه  مبله ) که تمام پنجره های کوچک آن رو به حیاط باز می شود . من هم در یکی از اتاقهای طبقه ی دوم ضلع جنوبی هستم .

تخت خوابی تک نفره ، قالیچه ای رنگ و رو رفته روی موکت طوسی گرد و خاک گرفته ی اتاق و چند صندلی فلزی زنگ زده  ، کل اثاثیه ی اتاقها را تشکیل می دهد .

در ضلع شرقی و غربی و جنوبی همه ی اتاقها  تک نفره هستند . ساکنین همه ی آنها یا دانشجویانی  هستند که هر کدام با سه ساک کتاب آمده اند و یا کارگرانی  شلوار شاد  که از همان روز اول ، پلاستیکی سیاه در دست دارند . تنها ضلع شمالی ساختمان را خانواده ها تشکیل می دهند . بعضی ها با دو بچه ، بعضی ها با یکی و بعضی ها هم که مثل رفیق دلباخته ی من و خرمای اهواز  تازه ازدواج کرده اند .

خرمای دیگری در دهنم می گذارم و می خندم به احمد ، به  خرمای اهواز و به همه ی بیست و پنج نفری که ...

احمد که تا سه هفته پیش با من بود . اما به محض اینکه با یکی از پنج دختر کلاس ازدواج کرد و به قول بچه ها قاپید خرمای اهواز را از اتاق کناری اتاق من به ضلع شمالی ساختمان اسباب کشی کرد .

هیچ یک از پنج دختر کلاس جز خرمای اهواز چنگی به دل نمی زد . از همان روز اول هر بیست و پنج نفرمان هم رفتیم در نخش . بالاخره هر چه بود دانشجوی مکانیک بویدم . عاشق سیاهی .

احمد همان روز اول که دیدش ؛ با خودکار روی میز چوبی تک صندلی اش خط و نشانی کشید که این مال من است . موقع کشیدن آن دیدم که دستش لرزید و فهمیدم که راست می گوید . خرمای اهواز مال او بود . بالاخره هر چه بود دزفولی بود و بلد بود از نخل بالا برود .

ایمان داشتم به خط و نشانهایش . یک سالی می شد که می شناختمش . اما خط و نشانهایش مشهور بود .

سه ترمی دور و برش زیاد چرخید و به چنگش آورد . چهار ترم دیگر هم که گذشت دیگر همه خرما ی اهواز را مال او می دانستند . اما هنوز پیدا می شد دو سه نفری که امیدوار بودند .

اما درست سه هفته پیش بود که احمد آبی ریخت روی دست همه مان و داغی گذاشت بر دل هر بیست و پنج نفرمان .

اکثر بچه های کلاس از این ساختمان اتاق اجاره کرده بودیم و پخش بودیم در اضلاع شرقی و غربی و جنوبی ساختمان . ضلع شمالی برایمان  بسان حجله ای بود که همه آرزوی رفتن به آن را داشتیم .

لحظه ای کنار پنجره می آید . به خودم می آیم . چشمانم را ریز می کنم وبا دقت نگاهش می کنم . شلواری در دستش است . انگار شلوار احمد . کنار پنجره می نشیند و شروع می کند به دوختن . نخ را به شلوار، من را به خودش ، بخار را به شیشه ، ابر را به زمین ، کلاغ را به درخت . خلاصه آن لحظه فقط  می دوزد . از آن دور غرق دستانش می شوم که با حرکت تکراری بالا و پایین می رود .

تلفن اتاقم زنگ می خورد . بد موقع هم زنگ می خورد ، درست مثل همیشه . می روم سراغش . گوشی را که بر میدارم کسی با صدای نازکی آن طرف داد می زند : " کجایی ؟ "

می گویم : " آمدم ! " و گوشی را زمین می گذارم .

جوراب هایم را می پوشم . سوراخ نوک جورابم بد جور در ذوقم می زند . کفشهایم را می  پوشم و از در اتاقم خارج می شوم .

 

                           

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 20:38 | جمعه سی ام فروردین 1387 •