من و شاطر
من و شاطر
درست ته صف است . نه ، ده نفر بیشتر به نوبتش نمانده است .
یاد صف نانوایی می افتد ان هم موقعی که سیزده سال بیشتر نداشت . در خاطرش تجسم می شود که چطور با پیراهن زرد رنگ و رو رفته ی خود در حالی که نصف بیشتر پاهایش گلی بود در صف نانوایی می ایستاد و گهگاهی داد و بیداد راه می انداخت . یادش می اید که یک بار چطور شاطر گوشش را کشید . از ان روز تا به امروز به نانوایی نرفته است ، شاید پانزده – شانزده سالی بشود . از هرچه شاطر و نانوا است متنفر است . مادرش چند بار نفرینش کرده که این حرف را نزند . می گوید :" برکت زندگیمون از دست اوناست ، این قدر ناشکری نکن . " ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نیست . از همه شان بدش می اید .
یادش می اید ان روز که شاطر گوشش را کشید سنش زیاد نبود ولی همان روزها بود که عاشق دختر حاج حسن شده بود . شاید حتی نمی توانست خودش را انطور که باید تمیز کند ولی عاشق شده بود . همین که با دیدن پری لبخند می زد و با دیدن حاج حسن خودش را خیس می کرد دلیل کافی برای عاشق شدنش بود . همان روز که شاطر گوشش را کشید حاج حسن هم انجا بود . امده بود نان بگیرد و او همین که حاج حسن را دید لرزید ، خشکش
زد . همیشه از نگاههای تیزش می ترسید .
دوستش مهدی هم انجا بود ، مهدی که قیافه ی بهت زده ی او را دید شروع کرد به خندیدن . همین خنده کفریش کرد . دست بلند کرد و یقه اش را گرفت و فحش رکیکی به او داد . با جواب سربالای مهدی دعوا بالا گرفت و او هم مجبور شد با لگد مهدی را خاموش کند . همین حرکت او شاطر را از کوره بدر کرد . شاطر بلند شد و در حالی که گشاد گشاد راه می رفت ، کنارش امد و محکم گوشش را کشید . همه ی نگاهها به شاطر بود ولی او حاج حسن را نگاه می کرد . شاطر داد زد : " گورتو گم کن عوضیه پدر سگ ، دیگه اینجا نبینمت ها " .
ان لحظه حاج حسن حتی یه کلمه هم حرف نزد ، بلکه فقط نگاهش کرد و پکی به سیگارش زد . از همان روز سنگینی نگاه حاج حسن روی تمام هیکلش بود . حتی روزی که به خواستگاری پری رفتند . ان روز حاج حسن باز هم چیزخاصی نگفت . فقط ابروی چپش را بالا برد و گفت : " ادم شدی ؟ دیگه لگد نمی اندازی ؟ من دختر دست یه خ--- استغرالله کله پوک نمی دم ها . " و بعد چند کشمش انداخت دهنش .
و او هم در حالی که زیرچشمی حاجی را می پایید گفت : " بله ... دیگه ازارم حتی به یه مورچه هم نمی رسه. اونوقت ها بچه بودم . خودتون می دونین که . " و انوقت بود که حاجی لبخند زد و دستش را روی شانه ی او گذاشت . دیگر کینه ای از حاجی به دل نداشت . حالا دیگر دخترش را هم صاحب شده بود . ولی هنوز از شاطرها متنفر بود . دنبال روزی بود که تلافی کند . برایش فرقی نمی کرد که ان شاطر باشد یا دیگری . فقط دلش می خواست انتقامش را از یک شاطر بگیرد .
امروز هم مجبور شده بود بیاید ، بایستی برای اولین صبحانه ی زندگی مشترکش نان داغ می گرفت .
لبخندی می زند و به خود می اید . یک نفر بیشتر به نوبتش نمانده . همین که او می رود ، پول را به شاطر می دهد و چپ چپ نگاهش می کند و می گوید : " پنج تا نون می خوام . "
شاطر هم در حالیکه به طرز چندش اوری قند را می جود و چایی می خورد می گوید : " بشین جمع کن . " می نشیند ، می ترسد کت و شلوار دامادیش کثیف شود . با احتیاط نانها را جمع می کند . همین که می خواهد بلند شود شاطر دست اردیش را روی شاته ی او می گذارد و می گوید : " شاد باشی شاه دوماد "
دنیا روی سرش خراب می شود . می خواهد نانها را بکوبد روی سر شاطر و برود . اما دور و برش شلوغ است همه به او لبخند می زنند . او هم مجبور است بخندد . نانها را بر می دارد و در حالی که لبخندی گوشه ی لبش است سرش را تکان می دهد و از نانوایی خارج می شود .

