تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم ! - برایم زنده بمان

برایم زنده بمان

دوباره به رویم خندیدی . زیبا مثل همیشه . گفتی نرو و باز لبخند زدی . اما این لبخندت متفاوت تر بود از هر لبخندت . مثل لبخندهای همیشه ات شوق نداشت ولی نور داشت .

و گرفتم دستت را تا از گرمی وجودت داغ شوم . تکه مویی طلایی لغزید روی صورتت و زیباتر شدی مثل خورشید لب بوم و دوباره گفتی :" نرو عزیزم، نرو. "

و گفتم : " تنها نیستم . می روم و بر می گردم کنارت . و تو شاد شدی از این حرفم و پرسیدی کی ؟ "

گفتم یک هفته بیشتر طول نمی کشد و باز زیر چشمی نگاهم کردی و خندیدی . با این که یک سال بود که از جشن ازدواجمان می گذشت ولی هنوز همان دختر خجالتی بودی که اولین بار دیدمت. نگاه زیرچشمی ات روشنم می کرد و می کاشت در دلم هوس بوییدن موهایت را .

کیفم را آوردی . همه ی وسایل را با وجود مخالفتت ، از شب آماده کرده بودی . کوله پشتی ام را انداختم روی دوشم و تو درست کردی بند آن را روی شانه ام . برداشتی دوربین عکاسی را و انداختی آن را به گردنم . گفتی :" زیاد عکس بگیر می خواهم در این سفر همراهت باشم "

و من بوسیدم پیشانیت را و رفتم به حیاط و آمدی تا دم در و بدرقه ام کردی و تماشا کردی دور شدنم را و من هم دست تکان دادم برایت از سر کوچه .

سر چهار راه توحید دیدم دوستانم را . دست دادیم با هم و یکی شدیم مثل یک پیکر .

سعید لبخند زد و چون صورتش گرد بود لبخند تو نقش بست در ذهنم و لبخند زدم من .

 

***

 

و حال با اینکه نیستی و نمی بینمت و شاید هرگز نبینمت ولی حس می کنم تو را و باز هم به تو می گویم . نه ؛ به تو نمی گویم . می گویم به ماه حرفهایم را . چون قسم خوردیم هر دو به صداقت شب و به زیبایی ماه در اولین شب عروسیمان . و برای همین آسوده ام که می دانی حرفهای دلم را و چه زیباست این آرامش . آرامش غرق در اوج هیاهو .

پر از هیجان بودم مثل همیشه و آن زیادتر شد وقتی که گم کردم سعید و محمد و مهران را در بین صخره ها و اولین بار لرزیدم در تنهایی و در دل شب . ولی باز خنده ی تو و تکه موی طلایی ات آمد جلوی چشمم و روشن شد راهم . شروع کردم به خواندن تا از خودم ترس و دلهره ی شب را برانم و همینطور رفتم در حالی که تکه موی طلایی ات روشن کرده بود راهم را .

تصویرت چرخید جلوی چشمم و نور لبخندت روشن تر کرد راهم را و ناگاه روشنی گرایید به سفیدی . لحظه ای سرم گیج رفت . هیچ جا را ندیدم . احساس کردم تمام کوهها دور سرم چرخیدند . آن لحظه بود که لغزید سنگ زیر پایم و پرت شدم از آن بالا و لحظه ای جدا شدم از خاطرت و رسیدم به جایی که حالا هستم . به وسیله ی طنابی که به خود بسته بودم آویزان ماندم بین آسمان و زمین . زمین که نه بهتر است بگویم سیاهی چون هیچ چیز زیر پایم قابل مشاهده نیست . ولی زنده ام هنوز با یاد لبخندت . نمی دانم چقدر شده است که این جایم . اما انگار سالهاست که داد می زنم و کمک می خواهم و صدا می زنم سعید و محمد و مهران و خدا را .

و حالا باز دلم می خواهد فقط داد بزنم : خدایا ، خدایا ، خدایا .

و در این گیر و دار فقط یک نداست که در دلم می پیچد و می گوید : " پاره کن بند را و رها کن خودت را . "

ولی نه ، می ترسم . افسوس که تو تنهایم گذاشتی در این لحظه ، ای کاش بودی و می گفتی که چه کنم . ولی نه ، باور کن هرگز نخواهم کرد این کار را . و چرا نیستی تا مثل همیشه بپرسم چه کنم ماه قشنگم ؟

دوباره داد می زنم : " دیگر دارم خفه می شوم . یک کلمه بگو ماه قشنگم ."

و مثل همیشه زیر چشمی نگاهم می کنی ومی گویی برایم زنده بمان . ومن هنوز با طنابم آویزانم از کوه و به خاطرت همچنان در بین زمین و آسمان ایستاده ام و دوباره می گویی : " به خاطر

من بمان و می خواهم زنده بمانم فقط به خاطر عشق تو .


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 0:24 توسط ::زهره محمدپور::