با عجله از پله ها پایین می دود . سایه ی گوشتالود مادرش را آن طرف شیشه ی مات درب ورودی تشخیص می دهد . صدای در زدن مدام مادرش کلافه اش می کند . در را باز می کند . مادرش را رنگ پریده می بیند که نفس نفس می زند و مدام به پشت سرش نگاه می کند . بدون آنکه چیزی بگوید پاکتهای حاوی مواد غذایی را که در دست دارد زمین می گذارد و وارد خانه می شود و بالا می رود .
می خواهد از همان پایین داد بکشد و بپرسد برای چه آنقدر محکم در را می کوبید که متوجه می شود مادر نیست .بی آنکه چیزی بداند پاکتها را بر می دارد و نگاهی به سر و ته خیابان می کند . جز دو سه مغازه دار که سایبانهای مغازه شان را پایین می کشند چیزی نمی بیند . آن طرف خیابان هم مردی کتاب به دست در حالی که کلاه لبه دارش را تا روی ابروانش پایین کشیده خسته گام بر می دارد و از در کوچکی وارد هتل " دنیای نو " می شود .
دوباره نگاهی به دور و بر می کند ؛ دیگر چیزی نمی بیند . در را که تا نیمه می بندد انگار ناگهان یاد چیزی می افتد . دوباره در را باز می کند وبه ساختمان شش طبقه ی هتل نگاه می کند . همه ی پرده ها ی هتل یشمی هستند جز یکی از اتاقهای طبقه ی سوم که آن هم زرشکی است . در آن حال متوجه می شود که پرده ی همان اتاق آرام کنار می رود و همان مرد کلاه دار جلوی آن ظاهر می شود .
بی اعتنا بر می گردد و پاکت به دست از پله ها بالا می رود . وارد اتاق که می شود متوجه می شود مادرش روی مبل نشسته و سرش را به پشتی آن تکیه داده و خس خس نفسهایش در اتاق پیچیده است . باز هم بی آنکه حرفی بزند وسایلها را در آشپزخانه می گذارد و به اتاقش می رود .
خس خس نفسهای مادرش در گوشش تکرار می شود . تک صندلی اتاقش کنار پنجره و رو به بیرون است . آن را بر می گرداند و روی آن می نشیند . روزهاست که از این پنجره بیرون را می پاید . مردم خسته از رفت و آمدها را ، روزنامه فروشهایی را که توان باز کردن لبهای خشکیده شان را ندارند ، پیرمردهایی را که از بانک بیرون می آیند و تا خانه بسته دویست هزارتومانی را که حقوق بازنشستگی شان است را می شمارند و پیرتر می شوند و بچه هایی را که بستنی می خواهند وکتک می خورند ، پسرهایی را که فقط و فقط سیگار می کشند و دخترانی را که فقط رژ می خرند .
اما امروز نمی خواهد هیچ یکی از اینها را نگاه کند . می خواهد کمی با خودش باشد و گذشته اش . نگاهی به اتاقش می کند . سه تاری که سه سال است نواخته نمی شود . سه پایه ای که دو سال است روی بوم ندیده است و تخت خوابی که یک سال است روی آن نخوابیده است . تنها بخشی از اتاقش که زندگی در آن جریان دارد کتابخانه و میز تحریرش است . می خواند و می نویسد . می خواهد تصمیم بگیرد و از فردا برای تمام کارهایش برنامه ریزی کند . سه تار بزند ، نقاشی بکشد و روی تخت خوابش بخوابد . دیگر دلیلی برای انجام ندادن این کارها ندارد . یادش می آید آخرین باری که سه تار زد زمانی بود که او را دید و شناخت ؛ بعد دیگر نزد و رفت سراغ نقاشی . هی کشید و هی کشید . اما آخری را موقعی کشید که عاشق شد ؛ دیگر نکشید . از آنروز به بعد رفت سراغ عشق بازی . با او دست داد . گونه اش را بوسید . موهایش را نوازش کرد . گردنش را بوسید . طعم توت فرنگی لبش را چشید . دکمه های بلوز زرشکی رنگش را با عجله و در حالی که دستانش می لرزید باز کرد و روی تخت خوابش ، خواباند و خوابید . اما همان روز آخرین روزی بود که روی آن تخت خوابید .
نفس عمیقی می کشد و بلند می شود . از پنجره نگاهی به روبه رو می کند نه به بیرون .
می داند آن پایین هیچ اتفاقی نیفتاده است . رو به رویش هتل شش طبقه قد کشیده و نمی تواند جایی را ببیند . همه ی پرده های یشمی رنگ هتل کشیده شده اند . جزپرده ی زرشکی رنگ یکی از واحدهای طبقه ی سوم . یعنی درست یک طبقه بالاتر از طبقه ی رو به رویش . با دقت نگاهی به آنجا می کند . یادش می آید آنجا اتاق همان مردی است که کتاب به دست وارد هتل شد .
در آن حال صدای دمپایی های مادرش روی پارکت او را به خود می آورد . بر می گردد . دوباره در چارچوب در اندام گوشتالود مادرش را می بیند که در زیر پیراهن زرشکی قایم شده است . دیگر خس خس نمی کند و در حالیکه لبخند می زند سینی حاوی یک بشقاب بیسکویت و یک فنجان قهوه را روی میز تحریرش می گذارد و از اتاق خارج می شود .
بوی تلخ قهوه در اتاقش می پیچد . پشت میز می نشیند و در حالیکه کتاب روی میزش را ورق می زند کمی از قهوه را می چشد . پاک کن را بر می دارد و علامت ضربدر روی صفحه ی چهل را پاک می کند و شروع به خواندن کتاب می کند .
صبح که از خواب بیدار می شود متوجه می شود شب را همان جا روی میز تحریرش خوابش برده و پتویی روی دوشش است . سریع مداد را برمی دار. روی صفحه ی صد و بیستم یک علامت ضربدر می گذارد و کتاب را می بندد . چند دقیقه که می گذرد خود را زیر دوش می یابد . یادش می آید که تصمیم گرفته امروز سه تار بزند ، نقاشی کند و روی تخت خوابش بخوابد . صورتش را می تراشد . حوله اش را می پوشد و طرف میز صبحانه می رود . بوی نان تازه شیر مال و سوسیس و تخم مرغ داغ حالش را سر جایش می آورد و مشغول خوردن می شود .
کمی که می گذرد صدای مادرش که می خواهد برای خرید از خانه بیرون رود او را به خود می آورد و به دنبال آن صدای دمپایی های او روی پله های راهرو . بدون آنکه چیزی بگوید سریع بلند می شود و به دنبالش به راهرو می رود . اما همینکه به پاگرد اول می رسد صدای بسته شدن در او را در جایش میخکوب می کند . آرام به اتاق برمی گردد . اما ناگهان روی میز آینه ی راهرو ، متوجه یک جعبه پودر آرایشی ، دو سه مداد و یک رژ عنابی می شود . نمی تواند بی اعتنا رد شود . چهار پنج سالی می شود که چنین چیزهایی را آنجا نمی بیند . بی آنکه چرایش را بداند ، رژ را بر می دارد و در حالیکه به اتاقش می رود قسمت پایینی رژ را باز می کند ومی بندد. همان طور که لباسهایش را می پوشد رژ را روی میز می گذارد و نگاهی به بیرون می اندازد . در همان حال ، همان مرد را همان گونه که دیروز بود می بیند که از هتل بیرون می آید و همان گونه آرام روی سنگفرش گام بر می دارد . ناگهان سریع نگاهش را از مرد می گیرد و به رژ روی میز می دوزد . همه چیز سریع و بی مقدمه اتفاق می افتد . می خواهد کاری بکند چرا وچگونه اش را نمی داند . خودش هم متوجه چیزی نیست . لباس پوشیدنش که تمام می شود رژ را توی جیبش می اندازد و از پله ها پایین می رود . از خانه که خارج می شود کمی می دود و مرد را می بیند که همان گونه راه می رود و وارد مغازه ی عطر فروشی می شود . او هم به دنبالش . این بار درست کنارش می ایستد و نگاهش می کند . مرد مسنی است ، حدودا شصت و پنج ساله . هر چند می خواهد با پایین کشیدن کلاهش خطوط پیشانیش را پنهان کند اما باز هم به چشم می زند .شیشه ی کوچکی عطر می گیرد و از مغازه خارج می شود . از سلیقه اش خوشش می آید . همان عطری را خرید که مدام خود او می خرد . او هم سریع شیشه ای عطر مخصوص خانه می گیرد و از مغازه خارج می شود . هر دو می روند .
ناگهان مرد می استد ، برمی گردد و نگاهش می کند ، لبخندی می زند و دوباره به راهش ادامه می دهد . دقیقا بعد از نیم ساعت پیاد روی از سر دیگر خیابان به طرف هتل می آیند .
متوجه می شود که مرد غریبه نیست و همه جا را به خوبی ، حتی بهتر از خود او می شناسد . او هم سریع به خانه ی خودشان بر می گردد . وارد خانه که می شود متوجه می شود که مادرش دنبال چیزی می گردد . بی اعتنا رژ را از جیبش در می آورد و روی میز می گذارد و به اتاقش می رود . لبخند مرد جلوی چشمش مجسم می شود . خیلی دلش می خواهد ببیندش . هم خودش را هم خانه اش را و هم زندگیش را . فکر می کند ، از روزی که او را دیده است بی آنکه خود بفهمد کلی تغییر کرده است . باز هم چرایش را نمی داند . انگار خودش یکی دیگر شده و آن مرد ، او .
می خواهد نگاهش کند . اما نمی بیند . آخر او یک طبقه بالاتر است . تصمیم می گیرد به پشت بام برود و برای لحظه ای هم که شده نگاهش کند . دوربینش را بر می دارد و با عجله از پله های راه پله بالا می رود .در همان حال دوباره صدای بسته شدن درب ورودی خانه را می شنود . اهمیتی نمی دهد . به پشت بام که می رسد وزش نسیمی ،عرق ناشی از گرمای تازه ی خرداد ماه را روی پیشانیش خشک میکند . جلوتر می رود . پشت جان پناه می رود و می نشیند ، دوربین را تنظیم می کند و نگاه می کند . از فاصله ی بین دو پرده ی جمع شده ی زرشکی در کمال ناباوری سه تاری می بیند و سه پایه ای و تخت خوابی کنار پنجره .
ناگهان پیرمرد هم وارد کادر دوربین می شود ، با رب دوشامبری زرشکی . کنار سه تارش می رود و روی تخت خواب کنار پنجره می نشیند و آن را می نوازد .
یادش می آید که امروز قرار بود سه تار بزند .
مرد بلند می شود و پشت سه پایه می رود . بومی بر می دارد و مشغول می شود . خود مرد را نمی بیند . فقط حرکت دو بازویش را از کناره های سه پایه می بیند که تکان می خورند .انگار یک ساعتی هم آنجا مشغول می شود .
یادش می آید که امروز قرار بود نقاشی هم بکشد .
مرد بلند می شود و طرف پنجره می آید . به دقت نگاهی به بیرون می کند . در همان حال زن گوشتالودی با پیراهن زرشکی وارد اتاق می شود و روی تخت کنار پنجره می نشیند . مرد هم کنار پنجره می آید . پرده را می کشد . انگار او هم روی تخت می نشیند .
یادش می آید که امروز قرار بود روی تختش بخوابد .
بلند می شود و پایین می رود ؛ به اتاقش . احساس می کند همه ی کارهایش را انجام داده . دوباره روی صندلی می نشیند و به اتاقش نگاه می کند و در مورد فردا برنامه ریزی می کند .
