تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم ! - چای تلخ مستاجر زیبا

 

لای کتاب را که باز کردم دیدمش . مرد جوانی با چشمان ریز و چهره ی استخوانی . احساس کردم نگاهم می کند . بیشتر زل زدم . درست می دیدم نگاهم می کرد . با همان چشمان کوچک و همیشه خواب آلودش . چشمانی که فقط ماهی یک بار برق می زد . آن هم موقعی که اجاره را می گرفت و از پیش مستاجرش برمی گشت . اما دو روز نگذشته بود که برق چشمانش خاموش می شد و دو باره می شد همان آدم همیشگی . فقط همان دو روز را دوستش داشتم و سراغش می رفتم . دوست نداشتم فقط یک لیوان چای تلخ رو ی میز بگذارد و بعد خودش برود سراغ قلم و کاغذش . دوست داشتم وقتی مهمانی می روم میز رنگین بزرگی پیش رویم باشد . برای همین فقط آن دو روز را کنارش آفتابی می شدم . آن روز همه چیز باب میلم بود . آجیل و میوه و همه ی غذاهایی که دوست داشتم . او خودش چیزی نمی خورد . گیلاسی را تا نصفه پر می کرد و ظرف کوچکی آجیل بر می داشت و می رفت سراغ میز تحریرش که کنار پنجره بود . آنوقت بود که من می ماندم با سفره ی رنگینی که چیده بود . دیگر چیزی برایم مهم نبود . همیشه چهار پنج ساعت را اینگونه سر می کردم . کتابی را از کتابخانه قدیمی اش برمی داشتم و در حالیکه مزه ی تمام خوراکی های روی میز را می چشیدم ، آن را ورق می زدم . سپس از پله ها پایین می رفتم و از پنجره ی حیاط مستاجر زیبا را تماشا می کردم که با دستان ظریفش کهنه ی بچه اش را عوض می کرد . مرا که می دید دستانش را می شست و برای خوردن چای به خانه دعوتم می کرد . می رفتم . چایی اش را می خوردم . عکسهایش را یکی یکی نشانم می داد . حرف می زد و گاهی بغض می کرد و آن موقع بود که بی آنکه چیزی بفهمم دستم را روی شانه اش می گذاشتم و او هم آرام سرش را به شانه ام تکیه می داد و چشمانش را می بست . به این جا که می رسیدم دیگر نمی خواستم آنجا بمانم . بلند می شدم و دوان دوان از پله های چوبی ساختمان دوطبقه ی قدیمی همانگونه که آمده بودم  بالا می رفتم و پشت میز می نشستم . همین موقع رفیقم می خندید . خنده به آن قیافه ی همیشه گرفته اش خیلی می آمد  . می فهمیدم که آنچه را می خواسته ، نوشته است . این موقع بود که تازه همه چیز آغاز می شد . حال باید یک ساعت تمام می نشستم و به نوشته های رفیقم گوش می دادم . همیشه ده دقیقه اول حواسم به او بود . آن ده دقیقه را واقعا به تمام چیزهایی که می خواند گوش میدادم اما بعد از دلم برای مستاجر زیبا تنگ می شد و حواسم فقط پیش او بود .

اما هیچ کاری نمی توانستم بکنم . نمی توانستم بلند شوم و بی اعتنا بیرون بروم . باید می نشستم و وانمود می کردم که تا آخر داستان گوش داده ام . مستاجر زیبا زنی باهوش بود . وقتی صدای خنده ی صاحب خانه اش را می شنید می دانست که دیگر نباید صدای اضافی در ساختمان بپیچد . برای همین زود بچه را خواب می کرد . خودش هم حتما پشت آیینه می نشست و شانه را آرام روی موهای مجعدش می کشید و لذت می برد . رفیق من هم لذت می برد . هر جمله از داستان را که می خواند چشمانش برق می زد . اما من فقط تحمل می کردم . فضای سربی خانه آن لحظه روی تمام هیکلم سنگینی می کرد . و میز با تمام خوراکی هایش حالم را به هم می زد  . اما آنچه بیشتر آزارم می داد آخر ماجرا بود که قرار بود رفیقم بپرسد : " داستان چطور بود ؟ "

آن موقع بود که دنیا روی سرم خراب می شد . هیچ وقت آخر داستان را نمی فهمیدم . هر چه از همان ده دقیقه اول فهمیده بود برایش می گفتم و بعد می گفتم : " عالی بود . "

اما همین که این جمله را می گفتم واقعا همه چیز عالی می شد . رفیقم می خندید . از صدای خنده ی او بچه ی مستاجر زیبا بیدار می شد و گریه می کرد . در همین حال صدای مستاجر زیبا که می خواست بچه اش را ساکت کند چاشنی این هیاهو می شد . آن لحظه دوباره دلم می خواست میز را همان جا بگذارم و بروم کنار مستاجر زیبا و با او چای تلخ بخورم و دوباره و دوباره به تک تک عکسهایش نگاه کنم .

اینها همه ی ماجراهایی بود که ماهی یک بار اتفاق می افتاد . یعنی همان روزی که رفیقم اجاره اش را می گرفت . داستانی را که دوست داشت می نوشت و چشمانش برق می زد.

 اما وقتی عکس لای کتاب را دیدم هیچ به دلم ننشست . عکس مربوط به آن دو روز نبود و در روزهای عادی گرفته شده بود که حالم از دیدنش به هم می خورد . سریع کتاب را بستم و به جلد کتاب نگاه کردم . اسم جالبی داشت : " چای تلخ مستاجر زیبا "  اما جلوی مولف اسم من نوشته شده بود . دوباره کتاب را باز کردم . دو چشم خسته و خواب آلود از لای صفحات کتاب نگاهم می کرد . هر چه نگاهش می کردم بیشتر بدم می آمد . عکس را برداشتم . بی آنکه دوباره نگاهش کنم چهار تکه اش کردم و از پنجره ی کنار میز تحریرم پرت کردم به حیاط و خودم دراز کشیدم روی تخت خواب فنریم . اما خوب می دانم که همان لحظه مستاجر زیبا از پشت پنجره به چهار تکه کاغذ رنگی که آرام آرام  و رقص کنان از جلوی پنجره اش پایین می آمد نگاه می کرد .

                                   


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:19 توسط ::زهره محمدپور::