تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - کافه گرم انتهای خیابان

کافه گرم انتهای خیابان

 

 باز هم صدای این چرخ خیاطی لعنتی آرامم که نمی گذارد .

چشمانم را می بندم . خانه های قدیمی با نمای سیمانی خاکستری ، سنگفرش خیس پس از باران خیابان ، چراغهای کم سوی پیاده رو و گرمای مختصر کرکهای جیب پالتوی پشمی ام که فقط و فقط دستانم حسش می کند . لذت می برم از همه ی اینها . آرام  قدم بر می دارم . هوای صاف وخنک  خیابان را با تمام وجودم در خود می کشم و در سینه ام حبس می کنم . به در کافه ی انتهای خیابان که می رسم  قدمهایم سست تر می شود . می ایستم . دوست  دارم با چشمانم کل خیابان را با تمام خانه ها و مغازه هایش ببلعم . دستانم را بیرون می آورم و سردی دستگیره ی در کافه ی را حس می کنم و صدای جر جر در کافه در گوشم می پیچد .

چشمانم را باز می کنم . صدای جر جر در کافه نیست انگار . صدای این لعنتی است . نفس عمیقی می کشم و چشم می دوزم به سوزن چرخ خیاطی که حریصانه بالا و پایین می رود .

هوای اتاق گرم است . حداقل خیلی گرمتر از بیرون . این را از بخار شیشه ی اتاق می فهمم . سوزن هنوز با حرکت روان مچ دست مادربالا و پایین می رود .لحظه ای دست نگه می دارد . چایی اش را بر می دارد و در حالی که تند تند قند را می جود در استکانش فوت می کند . بخار شیشه زیادتر می شود . به چایی مادر زل می زنم . قرمز است . چیزی حالیم نیست . غریبه ای بیش نیستم . فکر که می کنم بیشتر حالم بد می شود .  چشمانم را می بندم .

هنوز هم هوای خیس و مرطوب خیابان را حس می کنم با گرمای کرکهای پالتوی پشمی ام . وارد کافه می شوم . هوای کافه گرم است . همان پسرک سرخ و سفید  کافه با لبخندی که همیشه روی لبش است گیلاسی پیش رویم می گذارد و بیخیال مثل همیشه دور می شود . نگاهی به پشت سرم  می کنم . دود سیگار دو مرد میانسال که انگار از سیاست دم می زنند پیشخوان کافه را در بر گرفته . دور و برم را که نگاه می کنم لذت می برم . نمی دانم از چه !  چشمانم را می بندم و با تمام وجودم دود پیپ مردی را که در میز کناریم  نشسته را در خود می کشم .

چشمانم را که باز می کنم باز نمی توانم جایی را درست ببینم . آرام آرام مادر با چرخ خیاطی اش جلوی چشمم هویدا می شود و من دوباره نگاه می کنم به سوزن که گاهی بالا می رود و گاهی روی پارچه می نشیند  . درست مثل من که نمی دانم کجایم !

دوباره چشم می دوزم به فنجان خالی مادر . انگار کتاب از دستم می افتد . در خود جمع می شوم . چشمانم را می بندم . آخرین جرعه ی شراب ته گیلاسم را سر می کشم . بلند می شوم ، دست در جیب پالتوی پشمی ام می گذارم و دوباره در خیابان خیس جایی که نمی دانم کجاست قدم می زنم .

 

                

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 0:47 | جمعه هفتم دی 1386 •