تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - هنوز هم بوی شیر می دهی !

هنوز هم بوی شیر می دهی !

هنوز هم بوی شیر می دهی !

 

ننه داد زد : " ذلیل مرده ، اون اب خوردنی نیست . کم لب و دهنتو بچسبون به اون شیر بی صاحب ،  زود باش بیا اینجا کارت دارم ."

 سرم را بلند کردم . با استین دهنم را پاک کردم و با دست دیگرم شلوارم را که تا زیر نافم پایین امده بود بالا کشیدم و داد زدم : " اومدم ، اومدم ."  

روی جوی کنار پیاده رو خم شدم . موهای سرم کم کم داشت بلند می شد . خاله مریم که داشت کنار جوی لباس می شست دستی روی سرم کشید و گفت :  " مخمل شدی " .

من چندشم شد . ولی خندیدم . دخترش گلنار لپم را گرفت و ماچم کرد و رو کرد و  به مادرش گفت : " وقتی می خنده مثل سیب زمینی کبابی می شه "  و زد زیر خنده .

لجم گرفت . خم شدم و مشتی اب رویش پاشیدم . خیس شد . فحش داد . رفت خانه شان . خاله مریم عصبانی شد . گفت : " توله سگ برو  ببین ننه ات چی کارت داره . "

ننه کنار در خانه مان منتظرم بود . رفتم کنارش . مرا که دید گفت : " بیا یه سر بریم خونه ی خاله زینب برگردیم . برا خودشون نی نی گرفتن "

خندیدم . می دانم باز هم دندانهای قهوه ای ام بیرون امدند . همه می گفتند موقع خنده لپهایش زرشکی می شود ،  حالا هم این شکلی شده بودم .

چادرش را درست کرد . من هم گوشه ی چادرش را چسبیدم . با سرعت راه می رفت . من هم تقریبا می دویدم . خودش چادر تازه اش را سرش کرده بود . اما نصف پا های من از دمپایی بیرون زده بود . هر بار که قدم بر می داشتم شلوارم پایین تر می امد . شکمم مثل شکم دخترهایی که دایی عباس عکسشان را به دیوار خانه اش زده بود بیرون امده بود .

رسیدیم خانه ی خاله زینب . مادرش در را باز کرد . خاله زینب سفید پوشیده بود . رویش هم یک لحاف سفید با یک گل قرمز بزرگ کشیده بود . بچه کوچولو را دیدم . پاهایش جوراب نداشت . درست مثل پاهای من . با ننه ام نشستیم . ننه کنار خاله زینب . من کنار نی نی . نگاهی به ننه کردم . قربان صدقه ی خاله زینب می رفت .

 دستم را ارام جلو بردم . نی نی تکان حورد  .  اینبار بیشتر و بیشتر زیر پایش را قلقلک دادم . جیغ کشید ،  درست مثل گلنار دختر خاله مریم .

ننه دعوایم کرد .نیشگونم گرفت و مرا کشید به طرف خودش . گریه نکردم . با لحاف خاله زینب کلنجار رفتم .

ناگهان مادر خاله زینب را با ظرفی از میوه در وسط اتاق دیدم . درست نشستم . وقتی ظرف میوه در مقابلم پایین امد هر دو دست را بالا بردم . خیار در دست چپم بود می خواستم پرتغال را بردارم  که مشت محکمی به پشتم خورد . پرتغال زمین افتاد . این بار گریه کردم . مادر خاله زینب ، ننه را دعوا کرد . کیف کردم . شروع کردم به خوردن . مادر نی نی را بغل گرفت . توجهی نکردم . پرتغال تمام شد . مادر نی نی را ماچ کرد . خیار هم تمام شد .

اب دماغم را بالا کشیدم . کیفور شده بودم . ننه گفت : " زینب جان ، لیلا کوچولو  عروس خودم می شود  . فهمیدی ، عروس خوشگل خودم . "

بلند شدم  و نگاهی به صورت لیلا   کردم . چندشم شد . اما خواستم بغلش بگیرم . پاهایم را دراز کردم و دستانم را باز کردم و داد زدم : " بدش به من ... بدش به من ."  

ننه که سر لیلا را با دست نگه داشته بود ، ارام  او را  در بغل من گذاشت و گفت : " ببین چه خوشگله ... بوسش کن . "

 بوی شیر می داد . سرم را خم کردم و محکم لپش را بوسیدم  ولی او جیغ کشید وگریه کرد .

                                                              ***

دراز کشیده ای کنار بخاری . پکی به سیگار می زنم . می گویی پنج روز است که دخترمان پری به دنیا امده ولی کسی  در  این خانه  را نزده  . اگر شهرمان بودیم حالا خانه مدام پر و خالی می شد .

 سیگار را خاموش می کنم . ارام می ایم کنارت  . پری گریه می کند . می گویم  : " لیلا ، حتما گشنه  است . شیرش بده . "

بغلش می گیری و شیرش می دهی . دستانم می خزد لای موهایت  . مثل ان روزها هنوز هم بوی شیر می دهی .

می گویم : " بچه که بودم سیاه بودم ولی خیلی با نمک بودم . ولی تو سفید بودی مثل حالا مثل پری . "

لبخند می زنی . در می زنند .

می روم به حیاط . در را باز می کنم . پدرت و پدرم را می بینم که ننوی زیبای قهوه ای در دست دارند. نمی دانم چه بگویم . از خوشحالی زبانم بند آمده  . کمکشان می کنم تا داخل حیاط شوند .  مادرم و مادرت  نیز وارد حیاط می شوند و می بوسند مرا . قبل از انکه به انها تعارف کنم خودم می دوم و می ایم کنارت . می پرسی " کی بود ؟ "

می گویم : " لیلا ، پری از تو یه قدم جلو زد "

 می خندی . می گویم : " می دانی پری مان قرار است در گهواره بخوابد ولی تو اینگونه نبودی ..."

می دانم دلت می لرزد . چشمانت  در حلقه ای از اشک می درخشد .  نیم خیز می شوی و داد می زنی : " مادر  خوش امدید ... بفرمایید داخل. "    

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 0:30 | جمعه هجدهم اسفند 1385 •