من هم نمی خواهم باشم

من هم نمی خواهم باشم .

 

دو دستم را محکم بر هم می زنم . همه با هم می پرند . هوا پر از پر می شود .

صدایی به گوشم می رسد . صدای ناله ، صدای او . پایین می روم . نزدیکش می شوم . تمام نیرویش را صرف کرده تا صدایش به من رسیده . وقتی داد می زند مثل این است که من و گلبهارم در گوش هم زمزمه  می کنیم . صدایش آنقدر ضعیف است که گویی صدا از ان دنیاست .

می گوید : " سردم است، لحاف را بکش رویم . "

 از پنجره نگاهی به بیرون می کنم . افتاب همه جا را داغ کرده است . حتی باغچه هم خشک خشک است .حوض هم همینطور . اما او می لرزد از سرما . من هم می لرزم . نمی دانم چرا ! لحاف را رویش می کشم . ارام می خزد زیر لحاف . خیلی کوچک شده. احساس می کنم دلم برایش می سوزد .

 اما نه ، فقط کمی احساس ترحم می کنم . بیشتر دلم برای خودم و گلبهارم می سوزد . دلم برای کفترهایم می سوزد .

یاد انها می افتم . می روم به پشت بام . می چرخند ، درست اطراف خانه مان . یکی به شدت پایین می اید و می نشیند روی دیوار .این یکی را خیلی دوست دارم . نوکش قرمز است ، به قرمزی لبهای گلبهارم . پرهایش سفید سفید است . حتی یک لک یا خال سیاه هم ندارد . اما ای کاش داشت . اخر گلبهار من درست پایین لبش خال سیاه کوچک دارد . چوب را به طرفش دراز می کنم . نمی ترسد . نمی پرد .

صدای ناله باز هم به گوشم می رسد . صدای مادر است ، اما این بارنمی روم کنارش .

از آن بالا ، مادر گلبهار را در حیاطشان می بینم  مرا که در پشت بام می بیند چشمهایش را ریز می کند و نزدیک دیوار خانه ی ما می اید . چادر را دور کمرش پیچیده . دست به کمر می ایستد و نگاهم می کند . از نگاهش می ترسم .

 قبل از انکه چیزی بپرسم می گوید : " ببینم چقدر می خوایی با این کفترها ور بری ؟ حالا با این اوضاع خیال داری دختر بدم دست تو ؟ نه گل پسر ... دخترم کلی خواستگار داره  "

می خندد . ولی ناراحت است . ابروی چپش را بال می برد چشمهایش را ریز تر می کند و می گوید : " بعد نگی ها به من نگفتی ... شانس داری که دخترم می خوادت ... حالا خود دانی ...یا دست مادرتو بگیر و بیا ، یا هم اینکه گلبهار بی گلبهار . "  

سرخ شده . سرش را پایین می اندازد ودر حالی که  زیر لب تند تند چیزهایی می گوید می رود .

چیزی نمی گویم فقط می دانم که می لرزم . اخر مادر را کجا ببرم ؟ نه، نمی شود این را برد . باید خودم بروم . تنهای تنها.

این بار صدای ناله محکم تر به گوشم می رسد . دیگر صدا از ان دنیا نیست . انگار همین جا بغل گوشم داد می زند .به اتاق می روم . مادر همچنان زیر لحاف  می لرزد . دستم را می گذارم روی شانه اش . می گوید : " دوست داشتم خودم بودم و با هم می رفتیم خانه ی گلبهار .  مادر که پیش پسر نباشد ، پسر پر و بالش می شکند . ولی  مجبوری ... باید تنها بروی . تنهای تنها .

از کلمه ی تنها بدم می اید . نمی دانم چرا !  

می گویم : " تنهایی به من دختر نمی دن . باید با هم بریم ."   چیزی نمی گوید فقط لبخند می زند . خودش پیر شده اما لبخندش هنوز هم لطیف است . خیلی دوست دارم لبخندش را .

***

 دو ماه است که نیست، مادر را می گویم  .کفترهایم هم نیستند . مادر تنها بود برای همین کفترها را هم فرستادم پیش او  . مثل مادر که سیاه شد و رفت من هم کفترهایم را کشتم ، همه را خفه کردم ، تا بروند پیش مادر .

همه می گویند ننه ات مرده . نمی دانم شاید هم مرده باشد . اما نگران نیستم . هر کجا باشد پیش کفترهایم است .

 رفتم گلبهار را هم بفرستم پیش مادر ولی نبود . بود ولی مال من نبود . ننه اش  داد زد و گفت برو . از اینجا برو . به حرفهایش گوش ندادم . جای گلبهار را پرسیدم .  گفتم : "  کاری ندارم فقط می خواهم بفرستمش  پیش مادرم . اخر مادرم تنهاست . "  اما او گریه کرد باز هم نگفت که گلبهار  کجاست  .  فقط گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد . صحبت کرد . نمی شنیدم چه می گوید . فقط دنبال گلبهار می گشتم . وقتی دید عصبانی ام گفت  : بنشین حال گلبهار می اید . ولی دروغ گفت . اخر گلبهار نیامد . به جای او چند نفر دیگر امدند . پلیس بودند . با زور مرا بردند پاسگاه . کمی هم انجا نشستم . اما گفتند باید از اینجا بروی . بروی جایی بهتر از اینجا . خندیدم . باز هم چند نفر امدند . مثل دیگران نبودند . سفید پوشیده بودند ، درست مثل کفترهایم  . همانجا مرا سوار ماشینی کردند و اوردندم به اینجا .

 اینجا را نمی شناسم ، نمی دانم کجاست ولی جای بدی نیست . حیف شد .  کاش مادر و گلبهار و کفترهایم هم اینجا بودند .

در اتاقی که هستم چهار  نفریم .  یکی فقط و فقط نی می زند ، پسر خوبی است . از دو نفر دیگر بدم می اید . اخر یکی همیشه مشتری  است و یکی همیشه ارایشگر .  با دندانش موها را کوتاه می کند . یک بار هم موهای مرا کوتاه کرده است  . کارش انچنان بد نیست . اما من تنم ریش ریش می شود . من هم از صبح تا شام به کفترهایم غذا می دهم . شکمو شده اند . انچنان می خوردند که یک دانه گندم هم روی زمین پیدا نمی شود . اما خسته نشده ام . باز هم به انها غذا می دهم . می دانم  تا دانه ی اخرش را می خورند .

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 23:47 | چهارشنبه بیستم دی 1385 •